منشور کوروش کبیر به نظم

شعری از شاعر باذوق "صادق علی حق پرست" که منشور کوروش را به نظم کشیده است

 

جهان در سیاهی فرو رفته بود

به بهبود گیتی امیدی نبود

 

نه شایسته بودی شهنشاه مرد

رسوم نیاکان فراموش کرد

 

بناکرد معبد به شلاق و زور

نه چون ما برای خداوند نور

 

پی کار ناخوب دیوان گرفت

خلاف نیاکان به قربان گرفت

 

نکرده اراده به خوبی مهر

در اویخت با خالق این سپهر

 

در آواز مردم به جایی رسید

که کس را نبودی به فردا، امید

 

به درگاه مردوک یزدان پاک

نهادند بابل همه سر به خاک

 

شده روزمان بدتر از روز پیش

ستمهای شاهست هر روز بیش

 

خداوند گیتی و هفت آسمان

ز رحمت نظرکرد بر حالشان

 

برآن شد که مردی بس دادگر

به شاهی گمارد در این بوم وبر

 

چنین خواست مردوک تا در جهان

به شاهی رسد کوروش مهربان

 

سراسر زمینهای گوتی وماد

به کوروش شه راست کردار داد

 

منم کوروش و پادشاه جهان

به شاهی من شادما ن مردمان

 

منم شاه گیتی شه دادگر

نیاکان من شاه بود و پدر

 

روان شد سپاهم چو سیلاب و رود

به بابل که در رنج و آزار بود

 

براین بود مردوک پروردگار

که پیروز گردم در این کارزار

 

سرانجام بی جنگ و خون ریختن

به بابل درآمد ، سپاهی ز من

 

رها کردم این سرزمین را زمرگ

هم امید دادم همی ساز وبرگ

 

به بابل چو وارد شدم بی نبرد

سپاه من آزار مردم نکرد

 

اراده است اینگونه مردوک را

که دلهای بابل بخواهد مرا

 

مرا غم فزون آمد از رنجشان

ز شادی ندیدم در آنها نشان

 

نبونید را مردمان برده بود

به مردم چو بیدادها کرده بود

 

من این برده داری برانداختم

به کار ستمدیده پرداختم

 

کسی را نباشد به کس برتری

برابر بود مسگر ولشکری

 

پرستش به فرمانم آزاد شد

معابد دگر باره آباد شد

 

به دستور من صلح شد برقرار

که بیزار بودم من از کارزار

 

به گیتی هر آن کس نشیند به تخت

از او دارد این را نه از کار بخت

 

میان دو دریا در این سرزمین

خراجم دهد شاه و چادر نشین

 

ز نو ساختم شهر ویرانه را

سپس خانه دادم به آواره ها

 

نبونید بس پیکر ایزدان

به این شهر آورده از هر مکان

 

به جای خودش برده ام هر کدام

که دارند هر یک به جایی مقام

 

ز درگاه مردوک عمری دراز

بخواهند این ایزدانم به راز

 

مرا در جهان هدیه آرامش است

به گیتی شکوفایی دانش است

 

غم مردمم رنج و شادی نکوست

مرا شادی مردمان آرزوست

 

چو روزی مرا عمر پایان رسید

زمانی که جانم ز تن پر کشید

 

نه تابوت باید مرا بر بدن

نه با مومیایی کنیدم کفن

 

که هر بند این پیکرم بعد از این

شود جزئی از خاک ایران زمین

 



 

فلسفه سیزده بدر و روز طبیعت

   
فلسفه سیزده بدر و روز طبیعت

سیزدهمین روز از هر ماهی در گاهنامه‌ی ایرانی تیر یا تیشتر نام دارد و روز سیزده ماه فروردین به جشن سیزده بد‌ر و روز طبیعت نام گذاری شده است. جشن سیزده فروردین ماه روز بسیار مبارک و فرخنده است. ایرانیان چون در مورد این روز آگاهی کمتری دارند آن روز را نحس می دانند و برای بیرون کردن نحسی از خانه و کاشانه خود کنار جویبارها و سبزه ها می روند و به شادی می پردازند. تا کنون هیچ دانشمندی ذکر نکرده که سیزده نوروز نحس است. بلکه قریب به اتفاق روز سیزده نوروز را بسیار مسعود و فرخنده دانسته اند. نخست باید به این موضوع توجه داشت که در فرهنگ ایرانی، هیچ یک از روزهای سال«نحس» و«بدیومن» یا«شوم» شمرده نشده، بلکه چنان چه می دانیم هر یک از روزهای هفته و ماه نام هایی زیبا و در ارتباط با یکی از مظاهر طبیعت یا ایزدان و امشاسپندان داشته و دارند و روز سیزدهم هر ماه خورشیدی در گاه شماری ایرانی نیز«تیر روز» نام دارد که از آن ِستاره ی تیشتر، ستاره ی باران آور می باشد و نیاکان فرهیخته ی ما از روی خجستگی، این روز را برای نخستین جشن تیرگان سال، انتخاب کرده اند.

نام گذاری این روز:

در سیزدهمین روز از تیر ماه، آرش كمانگیر، پهلوان ایرانی با پرتاب تیر، مرز میان ایران و توران را جدا كرد و در پی آن اشتی مردمی را میان توران و ایران كه سال ها در جنگ بودند پایدار ساخت. به یادبود او ایرانیان جشن تیرگان را در ماه تیر برپا كردند و سیزدهمین روز از هر ماهی را تیر یا تیشتر نامیدند.


شتر یا تیر كیست؟

در میتخت‌های(اساطیر، Myths) ایرانی، تِشتر یا تیر ایزد بانوی بارندگی است كه در آسمان ‌ها با اسپ سپیدی در رهروی است و هرگاه با دیوی به نام اَپوش بجنگد و برنده شود، سالی پر از سبزی و خرمی و باران در پیش است. از سویی گویند كه جمشید شاه پیشدادی هم هر سال در روز سیزده نوروز در دشت سبز و خرم چادر بر پا می کرده و بار همگانی می داده که سپس به گونه‌ی آیین در می آید و از همین روی ایرانیان روز سیزدهم فروردین كنار سبزه ‌ها، چشمه سارها و جویبارها می ‌روند و به ویژه زنان كه نماینده‌ی آناهیتا، ایزد بانوی آب هستند با نوازش سبزه‌ ها و گره زدن آنان{داستان گره زدن سبزه در پایین آورده شده}، پشتیبانی خود را از ایزد بانوی باران نشان می دهند.

برگزاری آیین جشن سیزده بدر:

نیاكان ما پس از دوازده روز جشن که یاد آور دوازده ماه سال است، روز سیزدهم را پایان جشن بزرگ نوروز می دانستند. امروزه هم هنوز روز سیزدهم فروردین همانند شب پایانی چهارشنبه سال جایگاه ویژه‌ای دارد. اگر با چهارشنبه ‌سوری به پیشواز نوروز می ‌رویم، با جشن سیزده بدر همراه با شادی به پادرهه/بدرهه(بدرقه) آن می ‌رویم. آنان از بامداد روز سیزده فروردین سفره نوروزی را بر می چیدند و سبزه ها را با خود بر می داشتند و به دشت، بیابان و کشتزارها می بردند و به آب روان می سپردند كه نشانه‌ی ‌پیشكشی دادن به ایزد بانوی آب ها است و با نیایش به درگاه اهورامزدا آرزوی بارش باران و سالی پر از فراوانی و شادی می كردند. آنان در زمین تازه روییده و سرسبز و آکنده از انبوه گل و گیاهان بیابانی به شادی، ترانه سرایی، پایکوبی، بازی های گروهی، بادبادک پرانی، سوارکاری، آب پاشی و آب بازی می پرداختند و با گرد آوری سبزه از دشت و كوه به پختن آش و خوراکی های ویژه می پرداختند، که همه ریشه در فرهنگ زیبای ایرانی دارد و آن شاد کردن، خنداندن و آشتی و در پی آن فروریختن اندیشه های پلید و تیره است. بخشی دیگر از آیین های زیبای سیزده بدر با سرنوشت در پیوند است، برای نمونه: شگون(فال) گوش ایستادن، شگون گیری و به ویژه شگون کوزه، گره زدن سبزی و گشودن آن، بخت گشایی که در سمركند (سمرقند) و بخارا رواج دارد و نمونه های پرشمار دیگر…

سبزه گره زدن:

در میتخت ‌های(اساطیر، Myths) كهن ایران، مَـشـیـه{آدم: آدم واژه‌ی پارسی و كوتاه شده‌ی واژه‌ی اوستایی ایودامَن به مانك(معنی) نخستین آفریده است که به دیگر زبان‌ ها رفته است} و مَـشـیـانـه(حوا) روز سیزدهم فروردین با گره زدن دو شاخه ی موُرد، برای نخستین بار در جهان پایه‌ی پیوند خود را بناهشتند. امروزه هم دختران و پسران دم بخت با گره زدن سبزه در روز سیزده فروردین با گواه گرفتن نهاد(طبیعت، Nature) آرزوی پیوندی خوب می كنند.

انگیزه نافرخندگی روز سیزده و عدد سیزده:

درباره نافرخندگی روز سیزده دیدگاه های گوناگون هست از جمله:
دیدگاه نخست چنین است: همان گونه كه گفته شد آرش كمانگیر پس از پرتاب تیر، مرز میان ایران و توران را شناساند، ولی پس از آن جان خود را از دست داد و گویند نافرخندگی روز سیزده در نزد نیاكان ما و هم چنین گسترش آن مَر(عدد) 13 در جهان، برای نافرخنده بودن مرگ آرش كمانگیر در این روز است.
دیدگاه دوم چنین است: در فرهنگ ایران هیچ یک از روزهای سال نافرخنده شمرده نشده ولی چون پس از تاخت تازیان به ایران، آنان هفت روز در هر ماه را نافرخنده می دانستند و سیزده هم در شمار آن بوده، گویند نافرخندگی سیزده از این جا ریشه گرفته است.


دروغ سیزده یا اول آوریل

دروغ سیزده بهانه ای برای سرگرمی و خندیدن در این روز است كه اتفاقا یكی از شباهت های فرهنگ ایرانی با فرهنگ های دیگر است. دروغ های روز اول آوریل مانند همین دروغ ها و شوخی های سیزده بدر است. روز اول آوریل، هر چهار سال یكبار مصادف با روز سیزده فروردین است و سه سال دیگر با ۱۲ فروردین مصادف است. اول آوریل در اساطیر روم باستان مصادف است با روز رستاخیز آتیس الهه تبسم. شاد بودن و خندیدن در این روز مرسوم است. آمریكایی ها در روز اول آوریل از روش های مختلف و گاهی عجیب و غریبی برای دست انداختن دیگران و شوخی كردن با آنان استفاده می كنند. بریتانیایی ها می گویند كه بدشانسی نصیب كسی خواهد شد كه بخواهد در بعد از ظهر روز اول آوریل كسی را دست بیندازد، زیرا در آن ساعات دیگر مردم نسبت به این گونه شوخی ها آمادگی پیدا كرده اند. در هند، یك روز قبل از اول آوریل جشن هولی برگزار می شود كه در آن مردم بر روی همدیگر رنگ می پاشند و شادی می كنند. در روز اول آوریل، مردم پرتغال بر روی همدیگر آرد می پاشند. مردم فرانسه، روز اول آوریل را روز ماهی می نامند. كودكان و نوجوانان فرانسوی در این روز، بر پشت دیگران كاغذی می چسپانند كه بر روی آن تصویر نوعی ماهی كه زود به دام می افتد كشیده شده است. منظور از این كار، این است كه فردی كه كاغذ به او چسپانده شده مثل همان ماهی، زود به دام می افتد.

روز طبیعت فراموش شده

سیزده بدر روز طبیعت است اما اگر روز چهاردهم فروردین سری به پارك ها و یا فضای سبز اطراف شهرها بزنید متوجه می شوید كه سیزدهم فروردین هر روزی می تواند باشد جز طبیعت. مردمی كه از صبح از خانه بیرون آمده اند آنقدر زباله و آشغال از خودشان در طبیعت به جا گذاشته اند و همه جا را كثیف كرده اند كه باور كردنی نیست.


سيزده بدر، خداحافظي با نوروز

با برگزاري سيزده به در جشن هاي نوروز ايراني ها براي سال نو هم تمام مي شود. آن ها اين روز را در دامن طبيعت و در كنار شكوفه درختان و سبزه هايي كه كم كم دارند سر از زمين در مي آورند مي گذرانند. درباره چرايي وجود مراسم سيزده بدر دو نظر وجود دارد. بسياري برگزاري اين مراسم در سيزدهمين روز سال نو را براي گذراندن نحصي سيزده مي دانند. ايرانيان غم و غصه و خمودگي را در اين روز ناپسند مي دانستند و همگي با پناه بردن به طبيعت مي خواستند سيزده بدر را هر چه زودتر پايان رسانده و به زندگي عادي خود بازگردند. يكي از مهم ترين كارهاي صبح روز سيزده، به آب سپردن سبزه عيد بود. اين سبزه كه بنا به اعتقاد عامه، تمام شر و بدي را از خانه گرفته بود را به آب روان مي انداختند و دو مرتبه از روي جوي آب مي پريدند و اعتقاد داشتند كه ناراحتي ها و مشكلات خانه با اين سبزه از آن ها دور مي شود. اين دسته مي گويند اگر قصد مسافرت داريد پـيش از سيزده سفر نكنيد. روز چهاردهم سفر كردن خير است. يا اين كه روز سيزده كار كردن نحس است. به علاوه نحس و ناخوشايند بودن عدد ۱۳ و دوري كردن از آن، در بسياري از كشورها، باوري كهن است. براي مثال مسيحيان هيچ گاه سيزده نفره بر سر يك سفره، غذا نمي ‌خورند. بعضي نظر ديگري دارند و آن را روز خير و بركت مي دانستند. سيزده هر ماه "تير روز" نام دارد و سيزده فروردين متعلق به تير ايزد باران است. مردم به طبيعت مي روند و از خداي باران طلب سالي پر باران و بركت مي كنند. آن ها سبزه خود را در آب روان مي اندازند و سبزي و سرزندگي خود را به او تقديم مي كنند.

سبزه گره زدن

گره زدن سبزه ريشه در تاريخ دارد مي گويند در ايران باستان مي گويند كيومرث كه در ايران اولين بشر است يك دختر و پير دوقلو داشت كه مي خواستند با هم ازدواج كنند. چون هيچ مراسمي براي ازدواج وجود نداشت دو شاخه نازك درخت را به هم تابيدند. امروز هم بر اساس اين افسانه در پايان سيزده بدر قبل از غروب آفتاب، پس از نيت كردن سبزه گره مي زنند و معتقدند زماني كه آن گره باز شود مشكلي از زندگي شان حل خواهد شد. در قديم رسم بود سيزده بدر دخترهاي دم بخت، براي پيدا كردن شوهر و باز شدن بخت شان سبزه گره مي زدند و معتقد بودند كه تا سيزده بدر آينده حاجت آن ها روا خواهد شد. به شرط اين كه اين ذكر را در حين انجام گره زني گفته باشند: «سيزه به در، سال ديگر، خانه شوهر، بچه به بر.» البته گره زدن سبزه تنها به اين آرزو اختصاص ندارد. هر كس براي آرزوهاي خودش مي تواند اين كار را بكند. مي گويند در صورتي آرزوي گره زننده سبزه برآورده مي شود و شانس با كسي است كه ناخودآگاه يك ساقه نر را با ساقه ماده گره بزند. اگر ساقه نازك سبزه پاره شود آرزو برآورده نمي شود. تمام دلهره گره زننده ها در اين است كه مبادا ساقه پاره شود.

 


فلسفه نوروز و آیینهای آن

 

 فلسفه نوروز و آیینهای آن



در گاهنمای آئین ایران باستان از دیرباز چنین آمده است كه روز آغاز فصل بهار شروع

 

سال جدید آن روز را نوروز نامیدند. مردم این هنگام خجسته را جشن می گرفتند و به

 

 مدت 12 روز به سرور و شادمانی می پرداختند. درباره پیدایش این سرور ملی و

 

مذهبی كه مآخذ اصلی آن اوستا (كتاب زرتشت) است روایات گوناگونی وجود دارد.

 

 

واژه جشن از كلمه یسنه یا یسنا به مفهوم پرستش، نیایش و شادی است که با توجه به

 

روش برگزاری مراسم نوروزی و سایر آئین ملی كه همواره هنگام نیایش توأم با سرور

 

و خرمی است، به كاربردن این واژه برای این منظور بسیار پسندیده و مناسب با مفهوم

 

حقیقی آن می باشد. پیدایش جشن نوروزی با فلسفه های گوناگون همراه است. از جمله

 

در كتاب اوستا چنین آمده است که خدای جهان و همه آفریدگان را در شش هنگام آفرید،

 

این شش زمان گاهان بار نامیدند كه مناسب هر كدام مراسم شادی و سرور به مدت پنج

 

روز برپا می ساختند.

 

این شش هنگام آفرینش به قرار زیر است :

 

1.    نخستین هنگام آغازخلقت درروز چهل وپنجم سال كه همزمان با 15اردیبهشت ماه

 

بود در این روز آسمان آفریده شد.

 

2. دومین گاهان بار همزمان با یكصد و پنجمین روز سال كه 15 تیر ماه بود در این

 

 

 روز آب بوجود آمد.

 

3. سومین هنگام آفرینش روز صد و هشتادم سال كه همزمان با 30 شهریور ماه بود در

 

 این زمان زمین خلق شد.

 

 

4. چهارمین مرحله مقارن با 30 مهرماه یا به عبارت دیگر دویست و دهمین روز سال

 

 بود كه در این هنگام گیاهان آفریده شدند.

 

 

5. پنجمین گاهان بار همزمان با دویست و نودمین روز سال بود كه مصادف با روز 20

 

دیماه می شد در این روز حیوانات آفریده شدند.

 

 

6. ششمین هنگام آفرینش مقارن با سیصد و شصت و پنجمین روز سال كه در حقیقت

 

آغاز سال نو بود، در این روز خداوند با آفرینش انسان به كار خلقت جهان پایان بخشید

 

 این گاهان بار كه با برابر شدن شب و روز همراه شد به سبب آفرینش انسان كه خود

 

مظهری از صفات آفریدگار جهان است، از مقام بسیار ارجمندی برخوردار بود که

 

ایرانیان این هنگام فرخنده را با شادی و سرور جشن می گرفتند.

 

 

در سایر كتابهای آسمانی چون تورات و قرآن مجید درباره آفرینش جهان در شش هنگام

 

داستانهائی آمده است كه تأئیدی بر مطالب اوستا است. دیگر فلسفه جشن نوروزی در

 

 آئین مزدیسنا، فرود آمدن فره وهران یا ارواح پاك نیاكان به زمین در روز اول

 

 فروردین ماه است (فره وهر) نیروی معنوی انسان است كه پیش از آفرینش در عالم

 

ملكوت جا دارد و هنگام آفرینش در جسم انسان وارد شده و او را در طول زندگی رشد

 

و ترقی داده و پلیدیها را از او دور نگاه می دارد. هنگام مرگ این نیروی مقدس از بدن

 

انسان جدا گشته و دگر با همان پاكی ابتدائی به سوی مكان اصلی خود در عالم ملكوت

 

 پرواز می كند. در اوستا آمده است كه (فره وهر) های گذشتگان پاك و پارسا در روز

 

 اول فروردین ماه برای دیدار بازماندگانشان به زمین باز می گردند و به مدت ده شبانه

 

روز در كنار آنها می مانند. در این زمان اگر فامیل و دوستان را شاد و خرم ببینند

 

شادمان شده و هنگام بازگشت به عالم قدس از درگاه اهورامزدا برای عزیزانشان طلب

 

 رحمت و پیروزی می كنند. بدین مناسبت از قدیم تاكنون ایرانیان از چند روز پیش از

 

آغاز فروردین ماه با شوق و ذوق به تهیه و تدارك برگزاری یك جشن بزرگ

 

می پردازند. خانه ها را می روبند و با گلهای زیبا می آرایند و فضای خانه را برای

 

شادی ارواح درگذشتگان معطر خوشبو می كنند. لباس نو پوشیده و به دیگران احسان

 

می كنند. در شاهنامه فردوسی جشن نوروزی به جمشید پادشاه بزرگ سلسله پیشدادی

 

نسبت داده شده است.

 

 

حكیم طوس معتقد است جمشید روز اول فروردین ماه بر تخت طلائی تكیه زد. دیوان این

 

تخت را در مدت یك روز از دماوند به بابل بردند، او این روز را هرمزدا به نام

 

 آفریدگار جهان نامید و فرمان داد مردم این هنگام خجسته را جشن گرفته و شادی كنند.

 

 حكیم عمر خیام در نوروزنامه چنین می نویسد : سبب نام نهادن نوروز آن بوده است كه

 

آفتاب هر سیصد و شصت و پنج شبانه روز و ربعی به اول دقیقه حمل باز آید و چون

 

جمشید آن روز را دریافت، نوروز نام نهاد و جشن و آئین آورد.

 

براساس آنچه بعرض رسید، نوروز نشانگـر تاریخچه ای دیرینه همراه با فرهنگ و آداب

 

و سنن ایرانیان است که از آخرین روزهای پایان اسفند ایرانیان با برگزاری آئین های

 

مختلف مقدم نوروز و آغاز فصل بهار را گرامی می دارند که در اینجا تـنـها به چند

 

نمونه از موارد مهم آن اشاره مي شود:

 

پنجشنبه آخر سال و یادی از گذشتگان :

 

یکی از آیـین های کهن پـیش از نوروز یاد کردن از مردگان است که به این مناسبت به

 

گورستان می روند و خوراک می برند و به دیگران می دهند. زردشـتیان معـتـقدند که :

 

روان و فروهر مردگان، هیچ گاه کسی را که بوی تعلق داشت فراموش نمی کند و هر

 

سال هنگام جشن فروردین به خانه و کاشانه خود برمی گردند. در روزهای پنجه، از

 

جمله رسم ها، تهیه کردن غذا، آیـینی مذهبی بوده، ابوریحان می نویسد: و گبرکان در

 

 این پنج روز خورش و شراب نهند، روان های مردگان را و همی گویند، که جان مرده

 

بیاید و آن غذا گیرد. غذا پختن و بر مزار مردگان بردن در قرن چهارم رسم بوده است؛

 

 

از خوارزم تا فارس: خوارزمیان پنج روز آخر اسفند و پنج روز دیگری که در پی آن

 

است و ملحق به این ماه مانند اهالی فارس، در روزهای فروردگان برای ارواح مردگان

 

در گورستان غذا می گذارند.

 

 

یکی از صورت های برجا ماندهً این رسم، در شهر و روستا، به گورستان رفتن پنجشنبه

 

آخر سال است، به ویژه خانواده هایی که در طول سال عضوی را از دست داده اند.

 

 رفتن به زیارتگاه ها و زیارت اهل قبور، در پنجشنبه و نیز، روز پـیش از نوروز و

 

بامداد نخستین روزسال،رسمی عام است. در این روز،خانواده ها خوراک (پلو خورش)،

 

نان، حلوا و خرما بر مزار نزدیکان می گذارند و بر مزار تازه گذشتگان شمع، یا چراغ

 

روشن می کنند. در برخی از شهرهای ایران، روز پیش از عید، خانواده های عزادار،

 

 از خویشان و نزدیکان با غذا و حلوا پذیرایی می کنند و در سر مزار جمع می شوند و

 

نیز رسم است که ایرانیان شیعه، در موقع سال تحویل، به زیارت قبر امامان و

 

امامزادگان میروند.

 

سفره هفت سین :

 

جذاب ترین قسمت نوروز، هفت سین است. هفت سین نام سفره ای است كه شامل 7

 

ظرف می باشد كه هر كدام محتوی چیزهایی هستند كه با حرف سین شروع می شود.

 

 چیدن سفره‌ هفت‌ سین‌ یكی‌ از مناسبت های‌ زیبا و نیكوی‌ نوروزی‌ است‌ و نمادی‌ از

 

طراوت‌ و شادابی‌ و بهانه ‌ای‌ برای‌ گرد هم‌ جمع ‌شدن‌ افراد خانواده‌ در لحظات‌ تحویل‌

 

 سال‌ نو به‌ شمار می‌ رود بطوریکه از چند روز قبل از نوروز این سفره پهن می شود یا

 

روز میز قرارداده می شود. عدد 7 از دیرباز برای ایرانیان مقدس بوده است و 7 ظرف

 

 نمادی از تولدی دوباره، سلامتی، شادی، موفقیت، خوشحالی، صبر و زیبائی هستند.

 

 

 

این سمبلها به صورت زیر نمایان می گردند :

 

 

1. سبزه، یا جوانه گندم یا عدس به نشانه تولدی دوباره، فراوانی، برکت، شادابى،

 

 سرسبزى و نشانگر زندگى بشر و پیوند او با طبیعت است

 

 

2. سمنو، كه مخلوطی از گندم آرد شده و شیرین شده است و به نوعی نشان دهنده

 

مهارت آشپزی ایرانیان است و نمادی از زایش و باروری گیاهان است

 

 

3. سیب، به نشانه سلامتی و زیبائی و نمادی از بارورى و زایش است

 

 

4. سنجد، نماد عشق و دلباختگى است و از مقدمات اصلى تولد و زایندگى. عده اى

 

عقیده دارند كه بوى برگ و شكوفه درخت سنجد محرك عشق است!

 

 

5. سیر، به نشانه دارو و سلامتی و نماد چاشنى و محرك شادى در زندگى است

 

 

6. سماق، كه به زنگ خورشید درهنگام طلوع است با طلوع خورشید بدی ازمیان

 

می رود

 

 

7. سركه، نشان دهنده صبر است (زیرا مدتها طول می كشد كه سركه بوجود آید)

 

 

البته غیر از این گیاهان و میوه هاى سفره نشین، خوان نوروزى اجزاى دیگرى هم داشته

 

است: در این میان تخم مرغ نماد زایش و آفرینش است و نشانه اى از نطفه و نژاد. آینه

 

نماد روشنایى است و حتماً باید در بالاى سفره جاى بگیرد. آب و ماهى نشانه بركت در

 

زندگى هستند. ماهى به عنوان نشانه اسفندماه بر سفره گذاشته مى شود و سكه كه نمادى

 

از امشاسپند شهریور (نگهبان فلزات) است و به نیت بركت و درآمد زیاد انتخاب شده

 

است. شاخه هاى سرو، سنبل، دانه هاى انار، گل بیدمشك، شیر نارنج، نان و پنیر،

 

شمعدان و... را هم مى توان جزو اجزاى دیگر سفره هفت سین دانست. كتاب مقدس هم

 

یكى از پایه هاى اصلى خوان نوروزى است و براساس آن هرخانواده اى به تناسب

 

مذهب خود، كتاب مقدسى را كه قبول دارد بر سفره مى گذارد.

 

 

چنانچه مسلمانان قرآن، زرتشتیان اوستا و كلیمیان تورات را بر بالاى سفره‌هایشان جاى

 

مى‌دهند. بر سر سفره زرتشتیان در كنار اسپند و سنجد، آویشن هم دیده مى شود كه گویا

 

خاصیت ضدعفونى كننده و دارویى دارد و به نیت سلامتى و بیشتر به حالت تبریك بر

 

 

سر سفره گذاشته مى شود.

 

 

دید و بازدید های نوروزی، یا عید دیدنی :

 

 

از جمله آیـین های نوروزی، دید و بازدید، یا عید دیدنی است. رسم است که روز

 

نوروز، نخست به دیدن بزرگان فامیل، طایفه و شخصیت های علمی و اجتماعی و

 

منزلتی می روند. در بسیاری از این عید دیدنی ها، همه کسان خانواده شرکت دارند.

 

کتاب های تاریخی و ادبی، تـنها از عید دیدنی های رسمی دربارها و امیران و رئـیسان

 

 

خبر می دهند. رسمی که هنوز هم خبرگزاری ها و رسانه ها، به آن بسنده می کنند. دیدن

 

های نوروزی که ناگزیر بازدید ها را بدنبال دارد و همراه با دست بوسی و روبوسی

 

 

است و عیدی گرفتن کوچکتر ها از بزرگترهای فامیل هم از اهمیت زیادی برخوردار

 

 

است. در روزهای نخست فروردین، که تعطیل رسمی است و گاه تا سیزده فروردین

 

 

ادامه دارد و می گویند حتی تا آخر فروردین بـین خویشاوندان و دوستان و آشنایان دور

 

و نزدیک، این دید و بازدیدها رواج دارد. رفت و آمد گروهی خانواده ها ، در کوی و

 

محله (به ویژه در شهرهای کوچک) هنوز از میان نرفته است. این دید و بازدیدها، تا

 

 پاسی از شب گذشته، به ویژه برای کسانی که نمی توانند کار روزانه را تعـطیل کنند،

 

ادامه دارد.

 

سیزده به در :

 

در سیزدهمین روز از سال جدید كه پایان تعطیلات نوروزی برای مدرسه ها و دانشگاه

 

ها نیز میباشد، خانواده ها خانه خود را ترك می كنند و به گردشگاهها می روند و ضمن

 

صرف غذا در دامن طبیعت به بازی و جشن و پایكوبی می پردازند. این روز برای

 

 شادی و پایان دادن تعطیلات به صورت شاد و مثبتی می باشد. مفهوم 13 به این خاطر

 

است كه مردم قادر باشند در طول سال با تمام نیروهای اهریمنی مبارزه كنند ، زیرا عده

 

ای معتقدند عدد 13 عدد نحسی می باشد. نحوه برگزاری این روز به صورت یك پیك

 

نیك می باشد، بعد از این روز زندگی به حالت عادی برمی گردد ، مدرسه ها باز

می شوند و مغازه ها و مشاغل دیگر ساعت عادی كار خود را آغاز می كنند. بنابراین

 

این روز آخرین روز با هم بودن فامیل و استفاده از طبیعت زیبای بهار است. سیزده به

 

 در روزی برای طلب باران نیز می باشد، در ایران قدیم هر روز نام مختص خودش را

 

 داشت و به خدائی خاص متعلق بود که روز 13 فروردین به خدای باران اختصاص

 

داشت. ظاهر این خدا به صورت اسب بود، در این روز مسابقه بین اسبها برگزار میشد

 

و اسب برنده به عنوان خدای باران انتخاب می شد. در این روز پسرها و دخترهای

 

جوان سبزه ها را گره می زنند (برای برآورده شدن آرزوها یا یافتن همسری مناسب)

 

اعتقاد بر این است كه وقتی گره سبزه ها باز شوند تمامی مشكلات حل می شود و آنها به

 

آرزوی خود می رسند.

 

مرسوم است كه هنگام گره زدن سبزه دخترها چنین زمزمه می كنند سیزده به در سال

 

دگر، بچه بغل، خونه شوهر. در پایان روز سبزه را به دور می اندازند زیرا معتقدند كه

 

این سبزه تمامی دردها و بیماریها را در خود جمع نموده است و طبق اعتقاداتی که رایج

 

بوده دست زدن به سبزه دیگران موجب انتقال این مشكلات به فرد دیگر می شده است.

 

 

بهر حال نــــوروز ، این عید باستانی ما ایرانیها با تمام زیباییهایش و آیین کهن

 

 ارزشمندش پیام آور صلح و صفا و شادی و آرامش است. ایرانیان از قدیم در هر

 

موقعیتی که بودند در این وقت سال شادی و شادمانی را به دل ها راه میدادند زیرا که

 

پیام نوروز شاد بودن و شاد زیستن است. چیزی که جشن نوروز را از دیگر جشن ها

 

جدا می سازد این است که نوروز با زندگی نو و تازه شدن پیوند دارد، با پایان یافتن

 

زمستان و رفتن سرما و جایگزین شدن بهار طبیعت، انسان نیز افکار، اندیشه و دل خود

 

را از کینه پاک می کند و بطور کلی محور اصلی جشن نوروز بر شادمانی و سرور و

 

 پایکوبی بنا شده و به روح انسان تازگی و جنبشی نو میدهد ...

 

 

 

سلام بر دوستان یک دل و یک رنگ پیشاپیش این فرخنده روز به همه به خصوص نامزد مهربان تر از بهارم"مهرداد" تبریک میگم

یک شـاخـه رز سـفید تقدیم تو باد

 

 

رقصیدن شاخ بید تقــدیم تـو بــاد

 

 

تـنـها دل ساده ای اسـت دارایی ما

 

 

آن هم شب عیـد تقــدیم تـو بــاد



 

تاریخچه و فلسفه شب یلدا

 

 

 

هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند كه مراسم شب چله برای

 

 رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم كه در

 

 باورهای كهن ایرانی...

 

 

دیر زمانی است كه مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز

 

 فصل زمستان مراسمی‌ را برپا می‌دارند كه در میان اقوام گوناگون، نام‌ه

 

ا و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور،

 

 از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند كه

 

 همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی

 و انطباق كامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب

 

 زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذرماه و بامداد یكم دی‌ماه است. هر

 چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند كه مراسم شب چله برای رفع

 

 نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم كه در باورهای

 

كهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است.

 

جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی

 

كیهانی دارد.

 

خورشید در حركت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق

 

 

جنوب شرقی می‌رسد كه موجب كوتاه شدن طول روز و افزایش زمان

 

تاریكی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید

 

دگرباره بسوی شمال شرقی باز می‌گردد كه نتیجه آن افزایش روشنایی

 

روز و كاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان

 

تا آغاز زمستان، در هر شبانه‌روز خورشید اندكی پایین‌تر از محل

 

پیشین خود در افق طلوع می‌كند تا در نهایت در آغاز زمستان به

 

پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه

 

اعتدالین برسد. از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید

 

معكوس شده و مجدداً بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد.

 

آغاز بازگردیدن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در

 

اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره

 

خورشید دانسته می‌شد و آنرا گرامی ‌و فرخنده می‌داشتند.

 

 

در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است كه یكی از

 

آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد

 

شده، بوده است. جشنی كه از لازمه‌های آن، حضور كهنسالان و

 

بزرگان خانواده، به نماد كهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و

 

همچنین خوراكی‌های فراوان برای بیداری درازمدت كه همچون انار و

 

هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.

 

بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی ‌دینی دادند. در آیین میترا (و

 

بعدها با نام كیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره

 

روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار

 

می‌آمده است و امروزه كاركرد خود را در تقویم میلادی كه ادامه

 

گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به

 

وجود آمده؛ ادامه می‌دهد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی،

 

زادروز مسیح را در یكی از روزهای نزدیك به انقلاب زمستانی می‌دانند

 

و همچنین جشن سال نو و كریسمس را همچون تقویم كهن سیستانی در

 

همین هنگام برگزار می‌كنند. به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم

 

كهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینكه نام نخستین ماه سال

 

آنان نیز «كریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح،

 

به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه كه ابوریحان

 

بیرونی در آثارالباقیه نقل كرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا

 

خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی»

 

به معنای دادار/خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.

 

نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی كه پیرو مزدك، قهرمان بزرگ

 

ملی ایران بوده‌اند، سخت گرامی ‌و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام

 

«خرم روز» یاد می‌كرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز

 

سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود كه

 

نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب

 

تاجیكستان) است. همچنین در تقویم كهن ارمنیان نیز از نخستین ماه

 

سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است كه با واژه اوستایی «نوسرذه»

 

به معنای «سال نو» در پیوند است.

 

هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی

 

زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌كوشند تا

 

این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار كنند. البته در شبه تقویم

 

نوظهوری كه برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌كنند و دارای سابقه

 

تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف می‌شود

 

كه نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه

 

با گفتار ابوریحان بیرونی كه از شب چله با نام «عید نود روز» یاد

 

می‌كند. از آنرو كه فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.

 

 

امروزه می‌توان تولد خورشید را آنگونه كه پیشینیان ما به نظاره

 

می‌نشسته‌اند، تماشا كرد: در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن

 

خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده كه یكی از

 

مهمترین آنها چارتاقی نیاسر كاشان است كه فعلاً تنها بنای سالم

 

باقی‌مانده در این زمینه در ایران است. كه در سال 1380 منتشر شد

 

(نظام گاهشماری در چارتاقی‌های ایران)، نشان می‌دهد كه این بنا

 

بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است كه می‌توان زمان رسیدن خورشید

 

به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال

 

نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است

 

كه تولد خورشید بگونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. این

 

ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در

 

نزدیكی روستای رباط سفید، نیز دارا است كه البته فعلاً دیواری نوساخته

 

و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید می‌شود.

 

هر ساله مراسم دیدار طلوع و تولد خورشید در چارتاقی نیاسر،با

 

حضور دوستداران باستان‌ستاره‌شناسی ایرانی و دیگر علاقه‌مندان، در

 

شهر نیاسر كاشان برگزار می‌‌شود.

 

 

حافظ در شب یلدا

 

معمولاً در شب یلدا رسم بر این است كه صاحب‌خانه، دیوان حافظ را

 

به بزرگتر فامیل كه سواد دارد، می‌دهد. سپس هر یك از میهمانان نیت

 

كرده و بزرگِ مجلس، این جمله را می‌گوید و تفعلی به گنجینه حافظ

 

 

می‌زند: «ای حافظِ شیرازی/ تو محرم هر رازی/ بر ما نظر اندازی/ قسم

 

به قرآن مجیدی كه در سینه داری...» یا هر چیزی شبیه به این. این

 

 

رسم یكی از رسوم پرطرفدار شب یلداست كه امروزه با فن‌آوری روز نیز

 

به‌روز شده. به طوری كه در بعضی خانواده‌ها به جای كتاب حافظ، از

 

فال‌نامه، نرم‌افزار تفأل مجازی در رایانه، پایگاه‌های اینترنتی ویژه فال،

 

نرم‌افزارهای ویژه تلفن همراه، سامانه پیام کوتاه یا پیامک و... برای ا

 

نجام این رسم استفاده می‌كنند كه سرگرمی ‌خوبی برای خانواده‌ها در این

 

شب بلند سال است.


 

پبشینهٔ جشن

 

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی ا

 

ست و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار

 

می‌کرده‎اند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا

 

مهر است.

 

این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش

 

از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد.

 

نور، روز و روشنایی خورشید، نشانه‌هایی از آفریدگار بود در حالی که

 

شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم

 

شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی

 

و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر

 

روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از

 

غلبهٔ تاریکی.

 

 

یلدا برگرفته از واژه‎ای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است (زیرا

 

برخی معتقدند که مسیح در این شب به دنیا آمد). ایرانیان باستان این

 

شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند و به همین دلیل این

 

شب را جشن می‎گرفتند و گرد آتش جمع می‎شدند و شادمانه رقص و

 

پایکوبی می‌کردند. آن گاه خوانی الوان می‌گستردند و « میزد» نثار

 

می‌کردند. «میزد» نذری یا ولیمه‎ای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و

 

نان و شیرینی و حلوا، و در آیین‎های ایران باستان برای هر مراسم

 

جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ا

 

دوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده‎ها

 

و فرآورده‎های خوردنی فصل و خوراک‎های گوناگون، از جمله خوراک

 

مقدس و آیینی ویژه‌ای که آن را « میزد» می‌نامیدند، بر سفره جشن

 

می‌نهادند. باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا،

 

 

قارون (ثروتمند افسانه ای)، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه‌ها

 

می‌آید و به مردم هیزم می‌دهد، و این هیزم‌ها در صبح روز بعد از

 

شب یلدا، به شمش زر تبدیل می‌شود، بنابراین، باورمندان به این باور،

 

شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و

 

هدیه هیزمین خود بیدار می‌ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی

 

بر پا می‌کردند.


جشن یلدا در ایران امروز

 

جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‎نشینی اعضای

 

خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‎شود. آیین شب یلدا یا شب

 

چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های

 

گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی،

 

فراوانی و شادکامی ‌هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال

 

گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو

 

از روی پوکی و یا پری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

 


یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می‌شود

 

یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر

 

سال در «خرم روز» مکرر می‌شود.

 

«ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان

 

کار ماه شب است و مهر روزها بر می‌آید. ماه بر آن است که

 

سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب

 

می‌ماند و روز فرا می‌رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه

 

تدبیری می‌اندیشد و ستاره ای را اجیر می‌کند، ستاره ای که اگر به

 

آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره،

 

ماه را بیدار می‌کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می‌دهد. ماه به

 

استقبال مهر می‌رود و راز دل می‌گوید و دلبری می‌کند و مهر را از

 

رفتن باز می‌دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را

 

فراموش می‌کنند و عاشقی پیشه می‌کنند و مهر دیر بر می‌آید و این

 

شب، «یلدا» نام می‌گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک

 

شب به دیدار یکدیگر می‌رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه

 

وطولانی است که همانا شب یلداست. »

 

یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر

 

سال در «خرم روز» مکرر می‌شود.

 

 

در زمان ابوریحان بیرونی به دی ماه، «خور ماه» (خورشید ماه) نیز

 

 

می‌گفتند که نخستین روز آن خرم روز نام داشت و ماهی بود که

 

آیین‌های بسیاری در آن برگزار می‌شد. از آن جا که خرم روز،

 

نخستین روز دی ماه، بلندترین شب سال را پشت سر دارد پیوند آن با

 

خورشید معنایی ژرف می‌یابد. از پس بلندترین شب سال که یلدا نامیده

 

می‌شود خورشید از نو زاده می‌شود و طبیعت دوباره آهنگ زندگی ساز

 

می‌کند و خرمی‌ جهان را فرا می‌گیرد.

 

لازم به ذکر است یلدا در سرزمین‌های فلات ایران روسیه و دیگر

 

کشورها با پیشینه ی تاریخی برگزار می‌شود.

 

 

 

یلدا مبارک

                                                   نامه اسرار آمیز

محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم

 

 


دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو

 


روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم

 


پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.

 


در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید

 

از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که

 


شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم

 


طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و

 


بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که

 


خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.

 


اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو

 

به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را

 


در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من

 


هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته

 


متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که

 


از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که

 

این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر

 


باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم

 


که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر

 


مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای

 


لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه

 


دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که

 


دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

 


 
دوست خوبم


اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخوان

فلسفه هفت سین چیست؟

 

 

 

 

 

فلسفه هفت سین چیست؟

 

سنت چیدن سفره هفت سین در هنگام تحویل سال نو سنتی دیرینه است که د رمیان ایرانیان رواج دار اما شاید خیلی از نوجوانان و کودکان امروز ایران زمین فلسفه سفره هفت سین را ندانند فلسفه هفت سین به این قرار است :

عدد هفت
عدد هفت نزد ایرانیان قدیم مقدس بود و به خاطر ستارگان هفتگانه یعنی زهره ، مشتری ، عطارد ، زحل ، مریخ ، زمین و خورشید عدد هفت را گرامی می داشتند. نیاکان ما که زرتشتی بودند ، اعتقاد داشتند که عقل مقدس یعنی اهورامزدا که به او سپند مینو نیز گفته می شد ، شش وزیر بزرگ به نام امشاسپندان دارد که یعنی مقدسان جاویدان و این شش امشاسپند با سپندمینو تشکیل (هفت سپند) می دهند.
علت این که هفت سین به راستی هفت سین است ، اشاره به هفت امشاسپند است و چون کلمه سپند با سین شروع می شده ، روی این اصل به علامت آن هفت مقدس جاودانی ، چیزهائی در نظر گرفته شده که هم با حرف سین شروع شده باشند و هم مورد استفاده مثبت بشر واقع شوند.

هفت در اسلام: آسمان هفت طبقه دارد . فرعون در خواب هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر را دید که گفتند هفت سال خشکسالی و هفت سال فراوانی می شود. جهنم هفت طبقه دارد . گناهان اصلی هفت عدد است . پیش از اسلام در بین اعراب ، هفت بار طواف دور کعبه مرسوم بوده و در سنت اسلامی نیز چنین است . هفت نفر قاری قرآن معروف بودند ، هفت بار شستن اشیاء ناپاک و قرار گرفتن هفت عضو بدن هنگام نماز بر زمیننیز مذکور است .

عدد هفت در قدیم : مردم بابل عدد هفت را مقدس می شمردند ، طبقات آسمان و زمین و سیارات هفت بوده است ، ایام هفته هفت روز است.

هفت از نظر مذاهب: به عقیده هندیها در آئین برهما انسان هفت بار می میرد . عروس و داماد باید هفت قدم به اتفاق هم بردارند. هفت قدم جلو رفته و قسم می خورند ، در آئین زرتشت هفت فرشته مقرب وجود دارد. در تورات مذکور است که هفت نر و ماده را با خود برگیر تا نسلی بر جهان بماند.

هفت در آئین مسیح : هفت معجزه ، از ۳۳ معجزه را مسیح در انجیل ذکر کرده است ، در انجیل از هفت روح پلید صحبت شده است ، به نظر فرقه کاتولیک ، هفت نوع شادی و هفت غسل تعمید وجود دارد.

هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

هفت در تاریخ : همراهان داریوش با خود او هفت نفر بودند، در نقش رستم در بالای آرامگاه داریوش ، هفت نقش ملاحظه می شود . جنگهای هفت ساله در زمان لوئی ۱۱ واقع شد. اژدهای هفت سر معروف است . هفت پسر گشتاسب به هفت راهزن تبدیل شدند و هفت خوان رستم و اسفندیار معروف است.

سفره‌ای است که ایرانیان هنگام نوروز می‌‌آرایند. آنچه که در این سفره قرار می‌گیرد، باید دارای خصوصیت زیر باشد:
۱٫پارسی باشد؛
۲٫با بند واژه‌ی «س» آغاز شود؛
۳٫ریشه‌ی گیاهی داشته باشد؛
۴٫خوردنی باشد؛
۵٫اسم مرکب نباشد؛
۶٫برای بدن سودمند باشد؛
بنابراین هر آنچه که دارای این ویژگی‌ها نباشد – اگر چه با بندواژه‌‌ی «س» هم آغاز شده باشد – نمی‌توان جزء هفت‌ سین به حسابش آورد. در زبان پارسی، تنها هفت چیز هستند که این ویژگی‌ها را دارا هستند:

۱٫سیر : به نام و عنوان اهورامزدا
۲٫سیب: به نام و عنوان سپندارمذ (اسفند)
۳٫سبزی: به نام فرشته‌‌ی اردیبهشت
۴٫سنجد : به نام فرشته‌ی خرداد
۵٫سرکه: به نام فرشته‌ی امرداد
۶٫سمنو : به نام فرشته‌ی شهریور
۷٫سماق: به نام فرشته‌ی بهمن
از عناسر سفره هفت سین در تعبیری دیگر اینگونه یاد می شود:
۱٫سیر: برای پاکیزگی
۲٫سرکه: برای پاکیزگی
۳٫سماق: برای پاکیزگی
۴٫سنجد: تولد
۵٫سمنو: نماد خوبی و رشد گیاه
۶٫سبزه: موجب فراوانی برکت می شود
۷٫سیب: نمادی از زایش

هرچند که در سفره هفت سین باید به هرحال هفت جزء که با آوای «سین» آغاز می‌شوند (نمادی از «سپنتا») چیده شود، ولی برای زینت و چیدمان دلپذیرتر سفرهٔ هفت سین، تقریباً همهٔ خانواده‌های ایرانی اجزاء دیگری هم در سفره می‌چینند و در آرایش و رنگامیزی سفره شان نهایت خوش سلیقگی را اعمال می‌کنند.
آینه و قرآم کریم نیز در کنار آن هم از اجزائی است که تقریباً در هر سفرهٔ هفت سینی چیده می‌شود. برخی بر این باورند که سکه که نماد «دارایی» وآب که نماد «پاکی و روشنایی» است بهتر است در کنار هم قرار گیرند و سکه را درون ظرفی از آب سر سفره می‌گذارند.

هفت سین قرآنی

۱- سلامٌ قولاً مِن رَبِّ رحیم.( یس/۵۸)
از جانب پروردگار [ی] مهربان [ به آنان] سلام گفته می شود.
این ندای روح افزا و نشاط بخش و مملو از مهر و محبت خدا ، چنان روح انسان را در خود غرق می کند و به او لذت ، شادی و معنویت می بخشد ، که با هیچ نعمتی برابر نیست ، آری شنیدن ندای محبوب ، ندایی آمیخته با محبت و آکنده از لطف ، سرتا پای بهشتیان را غرق سرور می کند ، که یک لحظه ی آن بر تمام دنیا و آنچه در آن است برتری دارد.
از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده : ” در همان حال که بهشتیان غرق در نعمتهای بهشتی هستند نوری بر بالای سرایشان آشکار می شود ؛ نور لطف خداوند که بر آنها پرتو افکنده است.
پس ندایی بر می خیزد که “سلام بر شما ای بهشتیان” ، نظر لطف خداوند چنان بهشتیان را مجذوب می کند که از همه چیز جز او غافل می شوند ، و همه نعمتهای بهشتی را در آن حال به دست فراموشی می سپارند.
۲- سلامٌ علی نوح ٍ فی العالمین . ( صافات /۷۹)
درود بر نوح در میان جهانیان.
چه افتخاری از این برتر و بالاتر که خداوند بر حضرت نوح علیه السلام ، سلام می فرستد ، سلامی که در میان جهان و جهانیان باقی می ماند و تا دامنه قیامت گسترده می شود ، سلام خدا توأم با ثناء جمیل و ذکر خیر بندگانش در قرآن کریم ؛ کمتر سلامی به این گستردگی و وسعت درباره کسی دیده می شود ، به خصوص اینکه لفظ ” العالمین” معنی وسیعی دارد که نه تنها همه انسانها ، بلکه عوالم فرشتگان و ملکوتیان را نیز در برمی گیرد.
۳- سلامٌ علی اِبراهیم . ( صافات/۱۰۹)
درود بر ابراهیم.
در آیات پیش از این آیه ، به چگونگی بشارت دادن فرزندی بردبار و پراستقامت بر حضرت ابراهیم ، و جریان دستور ذبح اسماعیل – فرزند ایشان – و تسلیم بودن هر دوی آنها بر این امر به میان آمده است ک پس از یاد آوری این قضایا ، خداوند می فرماید: سلام بر ابراهیم [ آن بنده مخلص و پاک باد.]

۴- سلامُ عـَلی موُسی و هارون . (صافات/۱۲۰)
” درود بر موسی و هارون.”
درآیات پیش از این آیه ، خداوند ضمن آیاتی ، جریانات حضرت موسی و هارون را نقل می فرماید:
- ما این دو برادر و قوم آنها را از اندوه بزرگ رهایی بخشیدیم . ( صافات/۱۱۵)
- ما آنها را یاری کردیم تا آنها بر دشمنان نیرومند خود پیروز شدند . ( صافات/۱۱۶)
- ما به آن دو ، کتاب آشکار دادیم . ( صافات/۱۱۷)
- ما آن دو را به راه راست هدایت نمودیم . ( صافات/۱۱۸)
- ما ذکر و یاد خیر آنها را در اقوام بعد باقی وبرقرار ساختیم . ( صافات /۱۱۹)
و بعد از یادآوری موارد فوق خداوند برآن دو سلام می رساند.
سلامی از ناحیه پرودگار بزرگ و مهربان.
سلامی که رمز سلامت در دین و ایمان در اعتقاد و مکتب، و در خط و مذهب است.
سلامی که بیانگر نجات و امنیت از مجازات و عذاب این جهان و آن جهان است.
۵- ؟سلامُ علی آلِ یاسین . ( صافات/۱۳۰)
درود بر پیروان الیاس (۱)
خداوند می فرماید: ما نام نیک الیاس را در میان امتهای بعد جاودان کردیم.( صافات /۱۲۹)
امتهای دیگر ، زحمات این انبیاء بزرگ ( الیاس وسلاله ی او ) را که در پاسداری خط توحید، و آبیاری بذر ایمان منتهای تلاش و کوشش را به عمل آوردند ، هرگز فراموش نخواهند کرد ، و تا دنیا برقرار است یاد و مکتب این بزرگ مردان فداکار زنده و جاویدان است.
تعبیر به ” ال یاسین” به حای” الیاس” یا به خاطر این است که ال یاسین لغتی در واژه ” الیاس” بوده و هر دو به یک معنی است ، و یا اشاره به الیاس و پیروان او است که به صورت جمعی آمده است.
۶- سلامٌ عـَلیکُم طِبتُم فادخـُلوُها خالدین . ( زمر/۷۳)
” … سلام برشما ، خوش آمدید ، در آن درآیید [ و] جاودانه [ بمانید]
در این آیه ، خداوند می فرماید که بهشتیان وقتی به بهشت می رسند ، در حالی که درهای آن گشوده شده است ، در این هنگام نگهبانان بهشت ، آن ملائک رحمت به آنها می گویند : سلام بر شما ، گوارا باد این نعمتها بر شما ، داخل بهشت شوید و جاودانه بمانید.
۷- سلامُ هیَ حتّی مَطلَعِ الفـَجر. ( قدر/۵)
[ آن شب] تا دم صبح ، صلح و سلام است .
این آیه ، در توصیف شب قدر است . آن شبی است که قرآن درآن نازل شده و عبادت و احیاء آن معادل هزار ماه است ، خیرات و برکات الهی در آن شب نازل می شود و رحمت خاص الهی شامل بندگان می گردد و فرشتگان و روح در آن شب نازل می گردند.
به این ترتیب ایرانیان سفره هفت سینی ایرانی با تدین و خلوص نیست را به استقبال سال نو می فرستند

پدرم كوروش

روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که

عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی

دارم. آیا می توانم آن را مطرح کنم؟

 خدا گفت: البته
از تو می خواهم یک روز، فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران

امروز را بررسی کنم. سوگند می خورم که پس از آن هرگز تمنایی از

تو نداشته باشم


چرا چنین چیزی را می خواهی؟ به جز این هرچه بخواهی برآورده

می کنم، اما این را نخواه
خواهش می کنم

آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و

عدالت گستری لذت ببرم. اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود

و اگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان می گویم

خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین

فرستاد و کوروش را با کالبدی، از پاسارگاد بیرون کشید. فرشته در

 کنار کوروش قرار گرفت. کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر

مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.


می توانی مرا بین مردم ببری؟ می خواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر

 به یاد من هستند...


و فرشته چنین کرد. کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت

 

اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت. به جز عده ی اندكی،

 

کسی به یاد او نبود. کوروش بسیار غمگین شد اما گفت: اشکالی ندارد.

 

خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.

 فرشته تاسف خورد.


در راه می شنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا می زنند: عبدالله!

قاسم!...


هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!


فرشته گفت: این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران

مرسوم شدند.


اعراب؟!!!


بله. تو آنها را نمی شناسی. آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و

پهناور ایران حکومت می کردی، و حتی چندین قرن پس از آن، آنها

از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: یعنی می گویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و

آن را تصرف کردند؟! پس پادشاهان چه می کردند؟!!!


فرشته بسیار تاسف خورد.


سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود. بعد از مدتی کوروش گفت:

تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم. مردم من اکنون پیرو

آیینی الهی هستند؟


در ظاهر بله!


کوروش خوشحال شد: خدا را سپاس! چه آیینی؟


اسلام


چگونه آیینی است؟


نیک است.


وکوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله

را فهمید .........


نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم

چقدر وسیع شده.


وفرشته چنین کرد.


همین؟!!!


کوروش باورش نمی شد. با ناباوری به نقشه می نگریست.


پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و

جنوب کوچک شده است؟!!!


و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.

 

خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. می خواهم

سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده

شاید این سفر دردم را تسکین دهد.


فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام

شدند. پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید: راستی شما از کجا می

آیید؟  کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار

 گفت:


ایران!

 

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست

متحجّر است!


عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظارداشت. قلب

کوروش شکست.


مرا به آرامگاهم باز گردان.


فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام،

 

وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن و............ .


کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر

خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر

 می بردم.


و فرشته گریست...

 

 

مشكل شاگرد كلاس اولي با معلم خود در رابطه با درس بابا

صداي ناز مي آيد

 

صداي كودك پرواز مي آيد

 

صداي ردپاي كوچه هاي عشق پيداشد

 

معلم در كلاس در حاضر شد

 

يكي از بچه ها از قلب خود فرياد زد:برپا

 

همه برپا‎‎‏،چه برپايي شد و برپا

 

معلم نشأتي دارد

 

معلم عشق را در قلب مي كارد

 

معلم گفته ها دارد

 

يكي از بچه هاي آن كلاس درس بگفتا:بچه ها برجا

 

معلم گفت:فرزندم بفرما،جان من بشين.

 

چه درسي؟فارسي داريم!

 

كتاب فارسي بردار،آب و آب را ديگر نمي خوانيم

 

بزن يك صفحه از اين زندگاني را

 

ورق ها يك به يك رو شد

 

معلم گفت فرزندم ببين بابا!

 

بخوان بابا،بدان بابا،عزيزم آن يكي بابا،پسرجان آن

يكي بابا

 

همه صفحه پر از بابا

 

ندارد اين فرق اي بابا  و آن يكي بابا

 

بگو آب و بگو بابا،بگو نان و بگو بابا

 

اگر بخشَش كني با مي شود باـ با

 

اگر نصفش كني با مي شود باـ با

 

تمام بچه ها ساكت!

 

نفس ها حبس در سينه و قلبي همچون آئينه

 

يكي از بچه هاي كوچه ي بن بست

 

كه ميزش جاي آخرهست

 

و همچون ني فقط نا داشت،به قلبش يك معما داشت

 

سوال از درس بابا داشت

 

نگاهش سوخته از درد

 

لبانش زرد،ندارد گويا هم درد،فقط ناداشت

 

به انگشت اشاره او!

 

سوال از درس بابا داشت

 

سوال از درس باباي زمان دارد

 

تو گوئي درس هايي بر زبان دارد

 

صداي كودك انديشه مي آيد

 

صداي بيستون،فرهاد يا شيرين،صداي تيشه مي آيد

 

صداي شيرها از بيشه مي آيد

 

معلم گفت:فرزندم سوالت چيست؟

 

بگفتا!آن پسر:آقا اجازه اين يكي بابا و آن يكي بابا يكي

هستند؟

 

معلم گفت:آري جان من،بابا همان باباست.

 

پسر آهي كشيد و اشك در چشم او پيدا شد

 

معلم گفت:بيا اينجا فرزندم،چرا اشكت روان گشته؟

 

پسر با بغض گفت:اين درس را ديگر نمي خوانم.

 

معلم گفت:فرزندم!چرا جانم؟مگر اين درس سنگين

است؟

 

پسر با گريه گفت:اين درس رنگين است!

 

دو تا بابا يكي بابا؟

 

تو مي گويي كه اين بابا و آن بابايكي هستند؟!

 

چرا باباي من نالان و غمگين است؟

 

ولي باباي آرش شاد و خوشحال است؟

 

تو مي گويي كه اين بابا و آن بابايكي هستند؟!

 

چرا باباي آرش ميوه از بازار مي گيرد؟

 

چرا فرزند خود را سخت درآغوش مي گيرد؟

 

چرا باباي من هر دم زغال از كار مي گيرد؟

 

چرا بابا مرا به آغوشش نمي گيرد؟

 

چرا باباي آرش صورتش قرمز ولي باباي من

تاراست؟

 

چرا باباي آرش بچه هايش را هميشه دوست دارد؟

 

ولي باباي من شلاق بر پيكرمادر به زور و ظلم

 

مي كارد؟

 

تو مي گوئي كه اين بابا و آن بابا يكي هستند؟!

 

چرا بابا مرا يك دم نمي بوسد؟

 

چرا باباي من هر روز مي پوسد؟

 

چرا در خانه ي آرش گل و زيتون فراوان است؟

 

ولي در خانه ي ما،اشك و خون دل به جريان است؟

 

تو مي گوئي كه اين بابا و آن بابا يكي هستند؟!

 

چرا باباي من بازندگي قهر است؟

 

معلم صورتش زرد و لبانش خشك گرديدند

 

به روي گونه اش اشكي ز دل برخاست

 

چو گوهر روي دفتر ريخت

 

معلم روي دفتر عشق مي ريخت

 

و يك بابا از اشك آن معلم پاك شد از دفتر مشقش

 

بگفتا:دانش آموزان بس است ديگر!

 

يكي بابا در اين درس است و آن باباي ديگر نيست

 

پاك كن را بگيريد اي عزيزانم

 

يكي را پاك كردند و معلم گفت:

 

جاي ان يكي بابا خدا را در ورق بنويسيد

 

وخواندند آن روز خدا بابا

 

تمام بچه ها خواندند خدا بابا/.

 

عشق و خیانت

شعری زیبا از مهرداد اوستا :

 

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم

شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم


اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت

كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم


كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب

ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم


مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم


چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم


چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم

چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم



بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم


ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم



نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل


ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي


چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم


به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون


 

گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم


وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم


ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده

 

 شدن این

 

 شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و

قرار

 

ازدواج می گذارند.

 

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به

دربار شاه

 

 داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار

گرفته و

 

شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.

 

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر

میشوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت

نامزدش

 

 نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی

ارتباط

 

 با نامزدش تغییر دهند .

 

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن

نامزدی

 

 و قول خود نمی شود .

 

تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه

دوستانش ،

 

 نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا

 بوده ،

 

 در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص

دربار

 

می بیند...

 

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و

تبدیل به

 

انسانی ساکت و کم حرف می شود.

 

سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از

دنیا 

 

می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام

به

 

 کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .

 

 

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق

 

دیرین خود

 

 افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .

 

و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او

را

 

ببخشد.

 

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را

 

می سراید.

 

حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ...

مثل همیشه عکس

 

سلام دوستان باز هم چندتا عکس

امید است قبول افتد/.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زن از دیدگاه دکتر علی شریعتی

 

 

 

 

 

 

"شاه ماهی امروز" تولد2 سالگیت مبارک

 

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممم

 

تولدمه؟؟ تولدته.....؟؟؟تولدشه....؟؟؟

 

اه نه بابا....

 

حدس بزنین.....زود باشین.....

 

من بگم..؟؟؟....من بگم؟؟؟

 

ای بابا یکی یکی چه خبره....؟؟ خب کی می خواد اول

 بگه؟؟؟

 

من....من.....

 

ای بابا خب بگو....

 

تولدته؟؟؟

 

نه بابا گفتم که.......

 

اصلا خودم می گم...... تولد ۲ سالگی وبلاگمه

 

"شاه ماهي امروز"

 

تولدش مبارکه تولدش مبارکه.........

 

بزن به افتخارش......

 

تولد تولد تودش مبارک......مبارک مبارک

 

 تولدش مبارک

 

 خب یک سال دیگه هم گذشت و شاه ماهي

 

 امروز۲ساله شد.....امیدوارم که تو این یک

 

 سالی که گذشت تونسته باشم وبلاگ رو خیلی

 

 بهتر از قبل کرده باشم.

 

 امیدوارم که این وبلاگ تو این ۲سالی که

 

 گذشت براتون مفید بوده باشه. جا داره که اینجا

 

 ازتمام کسانی که تو این ۲سال سر می زدن

 

 کمک می کردن وبا انتقادات و پیشنهادات

 

 سازندشون منو یاری می کردن تشكر كنم

 

 امیدوارم که بتونیم در سالهای آینده این وبلاگ

 

 رو هرچه بیشتر و بهترارتقا بدم و ازتمامی

 

 دوستان عزیز می خوام که منو همچنان با

 

 انتقادات و پیشنهادات سازندشون یاری کنن....

 

 

و حالا.......

کیک تولد ۲ سالگی شاه ماهی امروز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

http://files.myopera.com/ahadpop/cartpostal/happy-birthday29.jpg

 

 

 

کوچه

 

 

 

 

 

 

 

دوستان عزيز همون طور كه قبلا هم نوشته بودم به واسطه علاقه اي كه

به شعر كوچه دارم اون رو بارها در وبلاگم گذاشتم. در بين اشعار نو،

اين شعر زيباترين شعر است از نظر

من. شعري پر از  زيبائيهاي منحصر به فرد و پر از خاطره.


از اين كه تكراري است عذر مي خوام ولي بايد هر چند وقت يك بار اون

 رو در وبلاگم بذارم. دنيايي از خاطره و سرشار از حس زندگي است

براي من.

 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم  

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم  

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم  

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم  

در نهان خانه جانم، گل ياد تو درخشيد  

باغ صد خاطره خنديد  

عطر صد خاطره پيچيد  

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم  

پر گشوديم و درآن خلوت دل خواسته، گشتيم  

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم  

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت  

آسمان صاف و شب آرام  

بخت، خندان و زمان، رام  

خوشه ماه فرو ريخته در آب  

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب  

شب و صحرا و گل و سنگ  

همه دل داده به آواز شباهنگ  

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن  

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن  

آب ، آيينه عشق گذران است  

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است  

باش فردا كه دلت با دگران است  

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن  

با تو گفتم حذر از عشق ، ندانم  

سفر از پيش تو ، هرگز نتوانم  

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد  

چون كبوتر، لب بام تو نشستم  

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم نه گسستم  

بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم  

تا به دام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم  

حذر از عشق ندانم، سفر از پيش تو، هرگز نتوانم نتوانم  

اشكي از شاخه فرو ريخت 

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت  

اشك در چشم تو لرزيد  

ماه بر عشق تو خنديد  

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم  

پاي در دامن اندوه كشيدم 

نه گسستم، نه رميدم 

رفت در ظلمت غم آن شب و شب هاي دگر هم  

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم  

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم  

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم.

 

                                                   فريدون مشيري

با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم،

و تو گفتي من از اين شهر سفر خواهم كرد

عاقبت هم رفتي، و چه آسان تو شكستي دل غمگين مرا

تو سفر كردي از اين شهر ولي اي گل خوبم، جانم

من هنوزم « حذر از عشق ندانم، سفر از پيش تو هرگزنتوانم، نتوانم

روزها طي شد و رفت

تو كه رفتي منِ دلخسته ی پاك

با همه درد در اين شهر غريب

باز عاشق ماندم

همه فكرم، همه ذكرم، آرزوهاي دلِ دربدر و خسته ز هجرم، وصل و ديدار تو بود

تا كه باز از نفست، روح در من بدمد، زنده باشم با تو، ولي افسوس نشد 

ماه‌ها هم طي شد

بارها قصه آن، كوچه ی مهتاب مشيري خواندم

باورم شد كه جهان، زندگي، عشق، اميد

سست و بي‌بنياد است

ولي انگار كه عشقت، يادت، هيچ فكر سفر از اين دل و اين سينه نداشت 


راستي محرم دل، كوچه ی خاطره‌هاي تو و من، يادت هست

كوچه‌اي مثل همان، كوچه ی مهتاب مشيري

كوچه ی مهر و صفا، كوچه ی پنجره‌ها

پاي آن تير چراغ، وه چه شبهايي بود

خنده‌ها مي‌كرديم، قصه‌ها مي‌گفتيم

از اميد، عشق، محبت كه در آن نزديكي، در صميميت و پاكي فضا جاري بود

و سخن از دل ما، كه به دريا زده بود

حيف از آن همه اميد دراز

حيف از آن همه اميد دراز 

در خيالم، با خودم مي‌گفتم : كوچه مهتاب مشيري شعريست، عشق برتر باشد

و به اين صحبت كوتاه خيالم خوش بود

ولي افسوس كه ديگر رفتي، رفتني بي‌پايان، بي‌عطوفت، بي مهر

و در اين قصه ی تلخ، باز من ماندم و من

ديگر امروز گذشت

هرچه بود آخر شد

ولي از عادت اين دل، دلِ تنها، دلِ مرده، شب شبي، روشن و مهتاب شبي

باز از آن كوچه گذشته زير لب مي‌خوانم

( بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم)

 

 

 

 

مي دوني.......

 

 


 


 


 


 


 


 


 

دلتنگی

http://files.myopera.com/ahadpop/cartpostal/sokout.jpg

 

 

 

 

باور عشق

گل من...

 

<br/><a href="http://i28.tinypic.com/167j91c.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

 

 

 

 

 

عکس

سلام من آمدم بعد از مدتها با دستی پر از خالی

 

cartpostaleto.blogfa

 

cartpostaleto.blogfa 

 

 

cartpostaleto.blogfa

 

cartpostaleto.blogfa

 

 

 

 

تولد وبلاگ شاه ماهی امروز

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

عطر صد خاطره پیچید

باغ صد خاطره خندید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شب آهنگ

یادم آید تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه از عشق تو خندید

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نه گسستم نه رمیدم

رفت در ظلمت غم

عاشق آن شب های دگر هم

نگرفتی دگر از آن عاشق آزرده خبر هم

نکنی دگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی از آن کوچه گذشتم

روانشاد فریدون مشیری

 

چه سرگردان است اين عشق

كه بايد نشاني اش را

از کوچه های بن بست گرفت

و من در بن بست ترين اين كوچه ها نشاني تو را از پرنده و قاصدك ميگيرم .

و من از بهار خبري از تو ميگيرم ، چرا كه با بهار در من شكفتي و تا هميشه چون بهار برايم با طراوت و زيبا خواهي ماند .

هر بهار با شكفتن اولين محبوبه ي شب باغچه ي حياط سراغ تو رو مي گيرم و با ياد تو بهاري ترين روزهاي زندگي بهاري رو به ياد مي آرم .

نميدونم وقتي همه ي خاطره هامون قراره باروني بشن چرا به لبخند آسمون دلخوشيم .

نميدونم حالا كه قراره يه روزي ستاره هاي عشقمون پشت ابراي سياه دوري زندوني بشن چرا دل به عشق مسپريم و دلداده عشق مي شيم .

بازم نميدونم .

نميدونم وقتي قراره تو روزاي" بي هم بودن" نفس بكشيم چرا دنبال هواي تازه تري براي با هم بودن ميگرديم .

نميدونم دلخوش كدوم خاطره هاي بهاريت باشم كه ميدونم خزون تو راهه ،  خوب من.

 مي گن زندگي هر آدم يه قصه است ، من كه فكر ميكنم همينطوره. قصه ي من و تو هم، تو يه روزي از اسفندماه به هم گره خورد و نميدونم يه روزي از كدوم روزاي تقويم عمرمون تموم ميشه . با رسيدن روزاي بي تو بودن ، قصه ي ما هم تموم ميشه . يه قصه ي نا تموم مثل همه ي قصه هاي ناتموم ديگه . شايد اين قصه فقط براي من و تو خوندني باشه .خيلي دلم ميخواد هرگز تموم نشه اما مثل هميشه ناگزيريم از تموم كردنش.بايد تموم شه.چرا؟

به خاطر همون ماجراي دو شدن .به خاطر همون دو خط بيچاره موازي، كه تا ابد تنها هم مسيرند . مسيرشون شايد تو راه عاشقي باشه اما هرگز به مقصد نمي رسند .

حكايت قصه ي من و تو هم همين حكايت هميشگي نرسيدن دو خط موازيه.

راستي حتي دو خط موازي هم منو ياد تو مياندازن .......

به قول خودت اينقدر از هم خاطره داريم كه تا بياد همديگه رو فراموش كنيم سالها از عمرمون گذشته ، اما نه . اين دنيا اينقدر بده كه خيلي زود خيلي چيزا رو از ياد مون ميبره وگرد فراموشي خيلي از خاطره هاي خوبمونا باخودش پاك ميكنه وبه دست فراموشي مسپره .

برای تو

براي تو مينويسم كه مي دانم در دوردستهاي آرزوهايم نشسته اي

                                  و

                               هرگزلحظه اي بي دلواپسي و دوري خيالم را نمي آرايي

من به دوست داشتنت سرخوشم

                               و

                                 به بودنت دلخوش.

ارزو ميكنم هرگز دلخوشي ام را نگيري. من با اين دلخوشي سرشار زندگي ام .

 من هراسهاي بي تو بودن را به ميانجيگري اين دلخوشي ،  به فرداهاي بي خاطره ام گره ميزنم .

براي تو مينويسم كه مي دانم در دوردستهاي آرزوهايم

 

 

ميداني بدون عطر حضور تو دلبسته ي هيچ انتظاري نيستم ! 

ميداني بدون تو تمام فرداهايم بي خاطره خواهند بود و من بي هيچ دفتري از خاطراتم گذشته ام را ورق ميزنم و در انبوهي بيخاطره بودن گم ميشوم .

نه ! ميدانم كه هيچ نميداني بي تو چه فرداهاي بي ثمري را تجربه خواهم كرد.

حالا كه نميداني،  پس بگذر از سايه ي سياه دلتنگي هاي من .

                       و

                          بگذار در سكوت و تنهايي اين سياهي بي هيچ  خاطره اي ، خاطرم را به فراموشيها بسپارم و در تلخكامي اي فراموشي ،  روزهاي سياه بي تو بودن را بشمارم .

                                شمارش ثانيه هايي كه شايد،  روزي خاطرات گمشده ام را به من باز گردانند.

بي تو تمام لحظه هاي زندگي ام بي خاطره خواهندمرد...................

سلام دوستان دیروز یعنی پنجم شهریور یکمین ساگرد وبلاگ "شاه ماهی امروز" بود که به خاطر یک کسالت  نتونستم دیروز آپ کنم و تولدشو تبریک بگم و لی امروز آمدم بهر جهت وبلاگ خوبم تولدت مبارک

 

 

هر چي دلت ميخواد عنوان مطلب من بگذار

تقدیم به عشقها و آرزوها،به امیدها و انتظارها.

به جانهایی که عذاب می کشند و از عذاب لذت می برند.

به تشنگانی که در آرزوی آب می لرزند و برای آب می میرند  و باز هم از آب

می گریزند.

به قلبهای فشرده شده،به احساسات آتش گرفته و به فنا شده ها و به تباه شده ها.

به خاکستر های بر باد رفته تقدیم می کنم.

تقدیم به شما که دوست می دارید و دوستتان می دارند.

تقدیم به بهار که عشق می زاید و به پائیز که عشق می پروراند.

تقدیم به رازهای ابراز نشده،به اشکهای ره گم کرده و به نفس های از سینه برنیامده و به سینه بازنگشته.

تقدیم به آنهایی که چون اقیانوس ظاهری آرام و باطنی شوریده دارند.

تقدیم به پروانگانی که بی پروا عاشقانه می سوزند و دم بر نمی آورند.

تقدیم به آن غم که چون شمع روشن میان گریه می خندد و

جمعی را خوشدل و سرگرم می سازد.

 

 

دلتنگي...

 

 

فقط کسی معنی دل تنگی را درک می کند

 

که طعم وابستگی را چشیده باشد

 

 پس هیچوقت به کسی وابسته نشو

 

 که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست 

 


آرزویم این است که یک روز فقط یک روز

 

 توبرای من باشی

 

 و بتوانم دست های گرمت را در دستانم بگیرم

 

                  تا شاید یخ دستان سرد و کبودم شکسته شود

 

بتوانم سرم را روی شانه هایت بگذارم

 

 و هر لحظه بر آنها بوسه بزنم

 

 ای کاش

 

اشکهایم با دست های مهربان تو پاک می شد

 

اما تو هیچ وقت نتوانستی باور کنی

 

 قلبی که غرورش شکسته در انتظار توست

 

در مقابل تو غرور معنا ندارد

 

نتوانستی باور کنی که دو چشم بی تاب من

 

 که هر لحظه انتظار طلوع نگاه تو را می کشند

 

 و ندانستی که دست هایم فقط

 

 به دنبال گرمی دست های تو می گردند

 

سراپای وجود تو همه خوبیست

 

و همین است که مرا آزار می دهد

 

تو خوبی اما من تو را ندارم

 

بیا و با نگاه چشمان زیبایت زندگی را به من برگردان

 

برگرد مگذار دوباره تنها شدن را تجربه کنم.

 

 

نه از رومم نه از زنگم

 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است.

 

نفس کز گرمگاه سینه میآید برون ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای !

 

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم.

منم من سنگ تیپا خورده رنجور.

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور.

 

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم.

بیا بگشای در بگشای دلتنگم.

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.

تگرگی نیست مرگی نیست.

صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است.

 

من امشب آمدستم وام بگزارم.

حسابت را کنار جام بگزارم.

چه میگوئی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد ؟

فریبت میدهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان ست.

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است.

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است.

 

سلامت را نمی خواهند اسخ گفت.

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفسها ابرها دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلورآجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

 و باز هم نه از رومم نه از زنگم

 

مهدي اخوان ثالث

شهر منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک وخالی
جمع آیینه ها ضربدر تو بی عدد صفر بعد از زلالی
می شود گل در اثنای گلزار ،می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار ،پای تو ضربدر باغ قالی
چند برگیست دیوان ماهت، دفتر شعرهای سیاهت
ای که هر ناگهان از نگاهت ،یک غزل می شود ارتجالی
هرچه چشم است جز چشمهایت سایه وار است و خود در نهایت
می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشمهای مثالی
ای طلسم عددها بنامت ،حاصل جزر و مدها به کامت
وی ورق خورده احتشامت هر چه تقویم فرخنده فالی
چشم واکن که دنیا بشورد، موج در موج دریا بشورد
گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی
حاصل جمع آب و تن تو ضربدر وقت تن شستن تو
این سه منهای پیراهن تو برکه را کرده حالی به حالی

                                                         

                                                         حسين منزوي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منتظر نباش

 

منتظر نباش که شبی بشنوی:از این دلبستگی های ساده دل بریده ام

که عزیز بارانی ام رادر جاده ای جا گذاشته ام

یا در اسمان به ستاره ی دیگری سلام کرده ام

توقعی از تو ندارم

اگر دوست نداری

در همان دامنه های دور دریا بمان

هر جورراحتی باران زده من!

همین سو سوی تو از ان سوی پرده دوری

برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست

من که اینجا کاری نمی کنم

فقط گهگاه گمان دوست داشتن را در دفترم حک می کنم

-همین-

می دانم که به حرفهایم می خندی

حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم باران می بارد!

صدای باران را می شنوی؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

کاش میدانستی ولی ....

 

كاش مي دانستي

چشم هايم زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند

كاش مي دانستي

عشق من معجزه نيست

عشق من رنگ حقيقت دارد

 

اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد

كاش مي دانستي   کسی هست كه احساس تو را مي فهمد کسی از تب عشق تو دلش مي گيرد کسی از غمت امشب به خدا مي ميرد

كاش مي دانستي

تو فقط مال مني

تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني

شب من با تو سحر خواهد شد

تو نمي داني من

چه قدر عشق تو را مي خواهم

تو صدا كن من را

تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم

تو بخوان تا همه احساس شوم

كاش مي دانستي

شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است

به سرم داد بزن

تا بدانم كه حقيقت داري

تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري

باز هم اين همه عشق

اين همه عشق براي دل تو ناچيز است


آسمان را به زمين وصل كنم؟

يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟

من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم

به خدا تو نباشي

بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم.......

 

البته با اجازه و با تشکر از آریانا

دریغ از خوش باوری

 

دریغ از من که می پنداشتم اگرروزی نیایم به دیدارت

چو ابرتیره خاموش پاییزی برایم اشک می ریزی

تهی دستان عاشق را به شهر ماهرویان اعتباری نیست

می دانم به هر دردوگریه شان روزگاری نیست

دریغ ازمن که شبها درخیال روی توهر لحظه امیدم درون شعرم بود

اما...

تو شعر دیگری بودی و اما من....

بی خبر عطر دل انگیزتورادر شعر هر لحظه

بوییدم...

چه شبهایی

به امید وفای تو

اشک از دیده باریدم

دریغ از من دریغ از اشک چشم من

اگرازسادگی در دامت افتادم

ونادانسته بروی دیدگان تو بخندیدم ...

پشیمانم.....

من از عشق دروغینت پشیمانم

اگرروزی ازغم عشق توبیمارم پشیمانم

دریغ از من که دنیای وجودم را

تمام تاروپودم را همه بود ونبوذم را

به فرمان تو سوزاندم

دریغ از من که

این بیچاره دل را

هر مکان در هر گذر

با ساز واواز تو رقصاندم

دریغ از خوش باوری ها

یه زخم همیشگی

مرا از یاد بردی تو
تو را از دست دادم من
و تو هرگز نفهمیدی چه حس التماسی را در نگاهم بارور کردی
و تو هرگز نفهمیدی چه قلب ساده ای پشت غرور چشمهای من نفس می زد
دلت هم پی نخواهد برد
دل بیچاره ام هر شب به یاد، یاد شیرینت کنار اشک می خوابد
مرا از یاد بردی تو
مرا ازیاد بردی تو بدون اینکه دریابی،غرورم سایبانی از نجابت داشت
و تو هرگز ندانستی دلم،گنجینه زخم است
من از چنگال این زخم مقدس سخت می ترسم
و تو هرگز نفهمیدی
و تو هرگز نفهمیدی،چه ذوقی داشت هربار سلامت راشنیدن
تو را از دست دادم من
و توهرگز نفهمیدی کسی تا آخر عمرش برایت شعر خواهد گفت
برایت شعر خواهد خواند
کسی تا آخر عمرش برایت ((ان یکاد عشق)) خواهد خواند

عشق تلخ

عشق تلخ

نیمه شب آواره و بی حس و حال

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زَوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک،دو سالی می گذشت

یک،دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود

چون من از تکرار،او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد او با من او

هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم و جان شد با من او

نا توان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از ان شب زنده داری تا سحر

وای از ان عمری که با او شد به سَر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم شد این عشق بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجا ست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت، گفت  در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون توئی مخمور،خَمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش  عشقت به دل افسون شده

دل ز جادوی رُخَت افسون شده

جز تو از هر یاری مدفون شده

عالم از زیبایت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه برد از سَرَم عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جای نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من،هیچ گل جا نبود

خوبی او شهره آفاق بود

در نجابت،در نکویی طاق بود

روزگار،روزگار اما با ما وفا نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بیگمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قِصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق او جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رَست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است

خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد وین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیرِ بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غُصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم،کم شدم

آخر اتش زد دل دیوانه را

آخر اتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من،عشق من ازمن گسستی،خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سَر

دیشب از کف رفت،فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین،گسسته تار و پود

گرچه آب رفته بازگردد به رود

اما ماهی بیچاره مرده بود

بعد از این هم آشیانت  هر کس است

بعد از این هم آشیانت  هر کس است

باش با او ،یاد تو ما را بس است/.

 

 

 

 

 

 

وصل یا هجران

در وعده گهت، تشنه ی دیدار تو ماندم

عصیان دل از وعده ی وصل تو، نشاندم

در حسرت دیدار تو، گشتم همه تن چشم

هر سو نگهم را، پی دیدار تو راندم

با دست نگه، ای همه زیبایی و خوبی

بسیار گل اشک، به راه تو فشاندم

رسوای همه رهگذران، گشتم و ماندم

انگشت نما، خسته، پریشان پریشان

مایوس چو شد دل من، تو نبودی که ببینی

چون این تن بی جان، به در خانه رساندم

هر لحظه، دل از خود شد و صد جای نشستم

هر بار بدین گونه، به لب نام تو راندم

از میکده های سر ره، جام گرفتم

داد دل خود، از دل پیمانه ستاندم

گفتم مگر از یاد برم نام تو را، لیک

افتاد در آیینه ی دل، عکس تو آن دم

هاشم محجوب - مهتاب

یه دنیا دوست دارم خودش می دونی کی رو میگم.............

به نام خدای قلم و قبایل

به حرمت قلم که اواولین پیامبر خداست .

هر کس توتمی دارد ،

وتوتم من "قلم " است.

وقلم،توتم قبیله من است .

خدای همه قبایل،

خدای همه ی عالمیان بدان سوگند می خورد

به هرچه از آن می تراود ،سوگند می خورد .

به خون سیاهی که از حلقومش می چکد ،سوگند می خورد .

ومن ؟

قلم خویشاوند آ ن من راستین من است .

عطیه روح القدس من است .

زبان دفترهای خاکستری وسبز من است .

همزاد آفرینش من ،

زاد هجرت من ،

همراه هبوط من

و انیس غربت من

و رفیق تبعید من

و مخاطب نوع چهارم من

وهمدم خلوت تنهایی و عزلت من

و یاد آور سرگذشت و یاد آور سرشت و باز گوی سرنوشت من است .

روح من است که جسم یافته است " آدم بودن من " است که شی ء شده است .

آن "اما نت " است که به من عرضه شده است .

آه که چه سخت و سنگین است !

زمین در کشیدن بار سنگینی اش می شکند .

کوهها به زانو می آیند و آسمان می شکا فد و فرو می ریزد .

قلم توتم قبیله من است .

قلم ،توتم من است .

او نمی گذارد که فراموش کنم ،

که فراموش شوم ،که با شب خو کنم ،

که از آفتاب نگویم ،

که دیروز را از یاد ببرم .

که فردا را به یاد نیارم ،

که از " انتظار " چشم پوشم ،

که تسلیم شوم ،

نومید شوم ،

به خوشبختی رو کنم ،

به تسلیم خو کنم ،

که ...!

قلم ،توتم من است ،

توتم ماست .

به قلمم سوگند !

به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند !

به رشحه ی خونی که از زبا نش می تراود سوگند !

به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند ...!

که توتم مقدسم را نمی فروشم . نمی کشم .

گوشت وخونش را نمی خورم .

به دست زورش تسلیم نمی کنم .

به کیسه زرش نمی بخشم .

به سرانگشت تزویرش نمی سپارم .

دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم .

چشم هایم را کور می کنم ،

گوشهایم را کر می کنم ،

پاهایم را می شکنم ،

انگشتانم را بند بند می برم ،

سینه ام را می شکافم ،

قلبم را می کشم ،

حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم ...

اما قلمم را به بیگانه نمی دهم ...

قلم ، توتم من است .

بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلم به صلیبم کشند ،

به چهار میخم کوبند .

تا او که استوانه ی حیاتم بوده است ، صلیب مرگم شود.

شاهد رسالتم گردد،گواه شهادتم باشد .

تا خدا ببیند که به نامجویی ، برقلمم بالا نرفته ام.

تا خلق بداند که به کا مجویی ،

بر سفره گوشت حرام توتمم ننشسته ام .

تا زور بداند ،زر بداند و تزویر بداند ،

که امانت خدا را فرعونیان نمی توانند از من گرفت .

ودیعه ی عشق را قارونیان نمی توانند از من خرید .

و یادگار رسالت را بلعمیان نمی توانند از من ربود ...

هرکسی را ، هر قبیله ای را توتمی است .

توتم من ، توتم قبیله ی من قلم است .

قلم زبان خداست .

قلم امانت آدم است .

قلم ودیعه ی عشق است .

هر کسی را توتمی است .

وقلم ، توتم من است .

و قلم ، توتم ماست .

( دکتر علی شریعتی )

 

 

 

 

Your Eyes

 

 

 

آغوش هم

 

 

 

رز LOVE

 

 

افسوس

سلام دوستان،امروز بعد از 37 روز آمدم با  اشعار نابی از نادر نادرپور،کاملیا هاشمی و زنده یاد حسین پناهی ؛امیدوارم خوشتان بیاید و فیض کافی و وافی را برده باشید.

همواره شاد باشید(شاه ماهی امروز)

 

 

افسوس ! اي كه بار سفر بستي
كي مي توانم از تو خبر گيرم ؟
 گفتي به من كه باز نخواهي گشت
اما چگونه دل ز تو برگيرم ؟
ديگر مرا اميد نشاطي نيست
زين لحظه ها
كه از تو تهي ماندند
زين لحظه ها كه روح مرا كشتند
 وانگه مرا ز خويش برون راندند
گر شعر من شراره ي آتش بود
اينك به غير دود سياهي نيست
گر زندگي گناه بزرگم بود
زين پس مرا اميد گناهي نيست
 آري ، تو آن اميد عبث بودي
كاخر مرا به هيچ رها كردي
بي آنكه
خود به چاره ي من كوشي
گفتي كه درد عشق دوا كردي
چشم تو آن دريچه ي روشن بود
كز آن رهي به زندگيم دادند
زلف تو آن كمند اسارت بود
كز آن نويد بندگيم دادند
اينك تو رفته اي و خدا داند
كز هر چه بازمانده ، گريزانم
ديگر بدانچه رفته نينديشم
زيرا از آنچه رفته
پشيمانم
خواهم رها كنم همه هستي را
زيرا در آن مجال درنگم نيست
در دل هزار درد نهان دارم
زيرا دلي ز آهن و سنگم نيست

نادر نادرپور

 

شاید دیر نباشد برای بازگشت

پل‌ها هنوز هستند

هرچند سست

اما خطر
از تکیه زدن بر دیواری که هر آن فروخواهد ریخت بیشتر نیست

کفشهایم کو؟

بی‌جانیم را چال می‌کنم پای همین دیوار

کنار رد اشک‌ها

و روهایای سیاه‌پوشم

حتما سال دیگر درختی خواهد شد

با شاخه‌هایی بلند

و برگ‌هایی که زمستان‌ها هم سبزند

 

کاملیا هاشمی

 

زرد اگر پوشیده باشند٬

در چشمان بی رنگشان انعکاس طلای سرخ می یابی!

ببین!

در ساده ترین و سخت ترین کلامشان

موسیقی مرموزی پنهان است!

نشنو!

هوا را در دست ها ها می کنند

و آن گاه سرمای استخوان سوزی

همه تو را در بر خواهد گرفت!

به آتش نگاهش اعتماد نکن!

لمس نکن!

به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند!

به سرزمینی بی رنگ٬

بی بو ٬ ساکت!

آری!

بگریز و پشت ابدیت مرگ پنهان شو٬

اگر خواستار جاودانگی عشقی!

حسین پناهی

 

 

عشق ایران و ایرانی

 

نقش گوگوش بر سنگ خارا

http://i1.tinypic.com/6jv61dy.jpg
 
 گوگوش و زنده یادمهستی ایران
 
 
باز هم از شاه ماهی دوران
 
 
 
 
 
 
 

 

آزادی بیان* (freedom of speech)

در شصتمین سال روز ِتولدت،

در نور ِ کیک

آریل** روی روی بند انگشتت نشسته است.

تو از میان لب هایت که همچون بوسه یی غنچه کرده ای

به او انگور می دهی

دانه یی سیاه، دانه یی سبز

چرا این قدر قیافه ی جدی به خود گرفته ای؟

همه دارند می رقصند.

گویی برای حق شناسی، همه دوباره گِردِ تو جمع شده اند-

دوستان ِ قدیم و جدید

برخی نویسندگان مشهور؛ ستاره های درخشان پیرامونت؛

و ناشران و دکترها و پرفسورها

گوشه ی چشم هاشان از فرط خنده چروک افتاده است.

حتا شقایق های پایان ِ فصل دارند می خندند

برگی از یکی از آنها می افتد .

شعله ی شمع ها می لرزد :

نمی توانند شادی شان را پنهان کنند.

مادرت در خانه ی سالمندان می خندد؛

بچه هایت از آن سوی دنیا دارند می خندند .

 

پدرت در اعماق تابوتش دارد می خندد.

و ستارگان

یقینا ً ستارگان هم از خنده می لرزند .

و آریل-

آریل چطور؟

آریل هم از بودن در اینجا خوشحال است.

تنها تو و من لبخند نمی زنیم .

برگردان از محمد رحیم اخوت / شعری از تد هیوز