نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بیرنگم

...عشق و ادبیات و...

حضرت مولانا

ششم و هفتم آبان ماه برابر است با برگزاری کنگره بزرگداشت مولانا در تهران و هشتم و نهم آبان در تبریز و خوی ،که من هم از فرصت استفاده کردم وخلاصه  تحقیقی که در زمان دانشجویی خود انجام داده بودم در این وبلاگ گذاشتم تا مولوی دوستان از آن بهره ببرند؛امید است که قبول افتد/.

 

مولوي:

 

لقبي است که به جلال الدين محمد عارف و شاعرو حکيم و صاحب مثنوي معروف دهند. نام او محمد ولقبش در دوران حيات خود «جلال الدين» و گاهي «خداوندگار» و«مولانا خداوندگار» بوده و لقب «مولوي» در قرنهاي بعد (ظاهرا ازقرن نهم) براي وي به کار رفته و او به نامهاي «مولوي»و «مولانا» و«ملاي روم» و «مولوي رومي» و «مولوي روم» و «مولاناي روم» و«مولاناي رومي» و «جلال الدين محمد رومي» و «مولانا جلال بن محمد»و « مولوي رومي بلخي» شهرت يافته و از برخي از اشعارش تخلص اورا «خاموش»و «خموش» و «خامش» دانسته اند. وي در سال 604 ه .ق. در بلخ متولد شد. شهرتش به روم به سبب طول اقامت و وفات او درشهر قونيه است‚ ولي خود او همواره خويش را از مردم خراسان مي شمرده است‚ اگرچه وطن در چشم او «مصر و عراق و شام نيست».نسب مولوي به گفته بعضي‚ از جانب پدر به ابوبکر صديق مي پيوندد. پدروي بهاءالدين ولد که لقب سلطان العلما داشت‚ مدرس و واعظي بود خوش بيان و عرفان گراي در بلخ‚ و مورد احترام محمد خوارزمشاه بود ولي چون از خوارزمشاه رنجشي يافت با جلال الدين که کودکي خردسال بود از بلخ بيرون آمد. چندي در حدود وخش و سمرقند مي بود. آن گاه عزيمت حج کرد. در همين سفر وقتي که به نيشابور رسيدند‚ عطار بهديدن بهاء ولد آمد و مثنوي اسرارنامه را بدو هديه کرد و چون جلال الدين را که کودکي خردسال بود‚ ديد‚ گفت: «زود باشد که اين پسر تو آتش در سوختگان عالم زند». در بازگشت از حج مدتي در شام  و سپس در شهرهاي آسياي صغير بودند. جلالا لدين در لارنده به اشارت پدر‚ گوهرخاتون دختر شرف الدين لا لا را به زني گرفت و چهارسال بعد پدر و پسر به خواهش سلطان سلجوقي روم رخت به قونيه کشيدند و بهاءالدين در سال 628 در آن شهر درگذشت و پسر برمسند تدريس و منبر وعظ پدر نشست و يک سال بعد‚ برهان الدين محقق ترمذي از شاگردان و مريدان بهاءالدين‚ جلال الدين را تحت ارشاد خود درآورد و چون به سال 638 درگذشت‚ جلال الدين جاي او را گرفت. و مدت  پنج سال يعني  تا  سال 642 که شمس تبريزي به قونيه آمد‚ برمسند ارشاد  و تدريس به تربيت طالبان علوم شريعت همت گماشت و به زهد و رياضت و احاطه به علوم ظاهر‚ و پيشوايي دين سخت شهره گشت. سفر هفت ساله مولانا به شام و حلب نيز در سال 630 به اشاره همين برهان الدين و براي تکميل کمالات و معلومات صورت گرفته است.

زندگاني مولانا پس از آشنايي با شمس تبريزي صورت ديگري يافت.شمس الدين محمد بن علي بن ملک داد (متوفي به سال 645) معروف به شمس تبريزي از مردم تبريز و شوريده اي از شوريد گان عالم بود. وي به سال 642 به قونيه وارد شد و در 643 از قونيه بار سفر بست و به دمشق پناه برد و بدين سان پس ازشانزده ماه همدمي   مولانا را درآتش هجران بسوخت. مولانا پس از آگاهي از اقامت شمس در دمشق نخست غزلها و نامه ها و پيام ها‚ و بعد فرزند خود سلطان ولد را با جمعي از ياران در جستجوي شمس به دمشق فرستاد و پوزش و پشيماني مردم را از رفتار خود با او بيان داشت وشمس اين دعوت را پذيرفت و به سال 644 با بهاء ولد به قونيه بازگشت،   اما اين بار نيز با جهل و تعصب عوام روبه رو شد و ناگزير به سال 645 از قونيه غايب گرديد و دانسته نبود که از قونيه به کجا رفت. مولانا پس از جستجو و تکاپوي بسيار و دو بار مسافرت به دمشق از گمشده خويش نشاني نيافت‚ ولي آتش عشق و اميد همچنان در خود فروزان داشت‚ از اين رو سر به شيدايي برآورد و بيشتر غزل هاي آتشين و سوزناک ديوان شمس‚ دست آورد و گزارش همين روزها و لحظات شيدايي است:

عجب آن دلبر زيبا کجا شد؟

عجب آن سرو خوش بالا کجا شد؟

ميان ما چو شمعي نور ميداد

کجا شد اي عجب! بي ما کجا شد؟

برو بر ره بپرس از رهگذاران

که آن همراه جان افزا کجا شد؟

چو ديوانه همي گردم به صحرا

که آن آهو در اين صحرا کجا شد؟

دو چشم من چو جيحون شد ز گريه

که آن گوهر در اين دريا کجا شد؟

به هر تقدير‚ شمس تبريزي که مولانا به نام نمونه اعلاي يک انسان کامل با ديدار و صحبت به او عشق مي ورزيد  با غيبت ناگهاني و هميشگي خود مولوي را بيش از پيش به جهان عشق و هيجان سوق داد و ازمسند وعظ و تدريس به محفل وجد و سماع رهنمون ساخت. بهتر است اين نکته را از زبان خود عاشق بشنويم:

زاهد بودم ترانه گويم کردي

سردفتر بزم و باده جويم کردي

سجاده نشين با وقاري بودم

بازيچه کودکان کويم کردي.

پس از غيبت شمس تبريزي‚ شورمايه جان مولانا‚ ديدار صلاح الدين زرکوب بوده است . وي که در قونيه زرگريع امي و ساده دل و پاک جان بود‚ مولانا را هم چون گلابي مي ماند که عطرگل از او مي جست:

چونکه گل رفت و گلستان شد خراب

بوي گل را از که جوئيم از گلاب.

صلاح الدين مدت ده سال(از 647 تا 657) مولانا را شيفته خود ساخت و

بيش از هفتاد غزل از غزل هاي شورانگيز مولانا به نام وي زيور گرفت.

صلاح الدين از دست رفت‚ ولي روح نا آرام مولانا همچنان در جستجوي مضراب  تازه با آهنگ شورانگيزتر و سوزنده تري بود و آن‚ با جاذبه حسام الدين چلبي به حاصل آمد. حسام الدين از خانداني اهل فتوت بود و پس از مرگ صلاح الدين سرود مايه جان مولانا و انگيزه پيدايش اثرعظيم و جاودانه او‚ مثنوي گرديد. مولانا پانزده سال با حسام الدين‚همدم و هم صحبت بود و مثنوي معنوي‚ يکي از بزرگترين آثار ذوق وانديشه بشري را حاصل لحظه ها يي از همين همصحبتي توان شمرد:

اي ضياءالحق حسام الدين تويي

که گذشت از مه به نورت مثنوي

مثنوي را چون تو مبدا بوده اي

گر فزون گردد تواش افزوده اي.

روز يکشنبه پنجم جمادي الاخر سال 672 ه . ق. مولانا بدرود زندگي گفت. خرد و کلان  مردم قونيه حتي مسيحيان و يهود يان نيز در سوکوي زاري و شيون نمودند. جسم پاکش در مقبره خانوادگي در کنار پدر در خاک آرميد. بر سر تربت او بارگاهي ساختند که به « قبه خضراء» شهرت دارد و تا امروز هميشه جمعي مثنوي خوان و قرآن خوان کنارآرامگاه او مجاورند.

مولانا در ميان بزرگان انديشه و شعر ايران شأن خاص دارد و هرکس يا گروهي از زاويه ديد مخصوصي تحسينش مي کنند. وي در نظرايرانيان و بيشتر صاحب نظران جهان‚ به نام عارفي بزرگ‚ شاعري نامدار‚ فيلسوفي تيزبين‚ و انساني کامل شناخته شده است‚ که هريک از وجوه شخصيتش شايسته هزاران تمجيد و اعجاب است. پايگاه او درجهان شعر و شاعري چنان والاست که گروهي او را بزرگترين شاعر جهان‚ و دست هاي بزرگترين شاعر ايران‚ و جمعي يکي از چهار يا پنج تن شاعران  بزرگ ايران مي شمارند. و مريدان و دوست دارانش‚ بيشتربه پاس جلوه هاي انساني‚ عرفاني‚ شاعري‚ فيلسوفي شخصيت او بهزيارت آرامگاهش ميشتابند. و شگفت اينکه بارگاه او در شهر قونيه وديگر بلاد عثماني به نام يک عابد و عالم رباني‚ و پيشواي روحاني مورد  نذر و نياز است و مردم آن سامان از اين ديدگاه از خاک پاکش همت ومدد مي جويند و خود چه به جا فرموده است:

هرکسي از ظن خود شد يار من

وز درون من نجست اسرار من.

در ميان بزرگان ادب فارسي مولوي پرکارترين شاعر است.

 

آثار مولانا:

 

و آثار او عبارتند از: مثنوي معنوي ‚ غزليات شمس تبريزي‚ رباعيات‚فيه ما فيه‚ مکاتيب‚ مجالس سبعه.

مثنوي معنوي: معروف ترين مثنوي زبان فارسي است که مطلق عنوان مثنوي را ويژه خود ساخته است. مثنوي شريف داراي شش دفتر است و دفتر نخستين آن‚ ميانه سال 657 تا 660 آغاز شده  و دفتر ششم آن در اواخر دوران زندگي مولانا پايان گرفته است. مثنوي با اين بيت آغاز مي گردد:

بشنو ازني چون حکايت ميکند

وز جدايي ها شکايت ميکند.

وقتي ني حکايت خود را به زبان مثنوي مي گويد مولوي از آن سرگذشت روح پرماجرا و دردمندي را که از نيستان جان ها جدا افتاده و سخت در تکاپوي وصل اصل خويش است مي شنود.

 

غزليات شمس تبريزي: که به ديوان شمس و ديوان کبير نيز شهرت دارد‚ مجموعه غزليات مولاناست.

 

دامنه تخيل مولانا: آفاق بينش او چندان گسترده است که ازل و ابد را به هم مي پيوندد و تصويري به وسعت هستي مي آفريند. تصاوير شعرمولانا از ترکيب و پيوستگي ژرف ترين و وسيع ترين معاني پديد آمده است و عناصر سازنده تصاوير ممتاز شعري او مفاهيمي هستند از قبيل مرگ و زندگي و رستاخيز و ازل و ابد و عشق و دريا و کوه.

 

زبان شعري غزليات شمس:

ديوان شمس به لحاظ تنوع و گستردگي واژه ها در ميان مجموعه هاي شعر فارسي به خصوص در ميان آثارغزل سرايان مستثني است. او خود را برخلاف ديگران در تنگ ناي واژگان رسمي محدود نمي کند و مي کوشد تا آنان را در همان شکل جاري و ساري آن‚ براي بيان معاني و تعابير بي کران و گونه گون خود به خدمت گيرد. و از استخدام کلمات و تعبيرات خاص لهجه مشرق ايران به خصوص خراسان و زبان توده مردم و اصوات حيوانات و اتباع عاميانه و ترکيبات خاص خود و حتي عبارات ترکي ابائي ندارد:

چون کشتي بي لنگر کژ مي شد و مژ ميشد

وز حسرت او مرده صد عاقل و ديوانه.

#

من کجا شعر از کجا ليکن به من درميدمد

آن يکي ترکي که آيد گويدم «هي کيم سن»

#

اي مطرب خوش قاقا تو قيقي و من قوقو

تو دق دق و من حق حق‚ تو هي هي و من هوهو.

#

اي خسرو خوبان جهان حق حق قيقي

وي نور تو بر کل جهان مطلق قيقي

آن دم که زند بانگ خروسان سحرگاه

قوقا قوق قا‚ قوق قوق قا قوق قوق قي قي

 

از اين دست است اصطلاحاتي چون:

دلقک شپ شناک; مجازاًبدن خاکي. جولاه هستي باف; مجازاً عقل يا قوهمت خيله. لب لبو; چغندر. لبو.

شکستن قواعد و تصرف در شکلهاي صرفي و نحوي نيز از ديگر ويژگي هاي زبان شعري اوست‚ همچون آوردن «نزديک» به جاي«نزديکتر» و «پيروز»به جاي «پيروزي» و ساختن صفت تفضيلي ازاسم و ضمير:

در دو چشم من نشين‚ اي آنکه از من من تري

تا زبان اندرکشد سوسن که تو سوسن تري

 

شکل شعر مولوي: هماهنگي و انسجام در ميان همه اجزا و ابيات غزل ها که از آن به وحدت حال توان نام برد در اين ديوان بيش از ديوان غزل هاي عطار و سعدي و ديگران  جلوه گر است. ملتزم نبودن مولانا به موازين زيبا شناختي و رعايت هاي لفظي و فني‚ اين وحدت حال را بيشتر شکل داده است. قالب شکني يکي ديگر از ويژگي هاي شکل شعرمولاناست. وي در بسياري از غزل ها ناگهان رديف را به قافيه يا قافيه را به رديف تبديل مي کند و در رعايت ارکان عروضي بي قيدي شگفتي نشان ميدهد و مثلاً غزلي را که در بحر هزج آغاز کرده در وسط  کار ناگه به رمل تبديل مي کند و بعد دوباره به همان بحر هزج برمي گردد‚ چنانکه در غزل به مطلع « زهي عشق زهي عشق! که ما راست خدايا!»به اين شيوه دست زده است. کوتاهي و بلندي بيش از حد معمول غزل ها نيز يکي ديگر از خصوصيات شکل شعر اوست که گاهي از مرز نود بيت مي گذرد و زماني از سه يا چهار بيت تجاوز نميکند. با اين حال تعدادوزنهاي شعري در اشعار مولوي بيش از ديگر شاعران است‚ بدين توضيح که به چهل وهفت وزن از اوزان عروضي شعر سروده است و حال آن که اوزاني که در استخدام شاعران ديگر درآمده است ازبيست و هفت برتر نم يرود.

 

رباعيات: که در ميان آنها انديشه ها و حال ها و لحظه هايي درخور مقام مولانا مي توان سراغ گرفت.

 

فيه ما فيه: اين کتاب‚ تقريرات مولانا به نثر است و آن را سلطان ولد به مدد يکي از مريدان پدر تحرير کرده است.

مکاتيب: که شامل نامه هاي مولاناست.

 

مجالس سبعه: سخناني است که مولانا بر منبر گفته است.

 

نمونه اشعار:

بشنو از ني چون حکايت ميکند

از جداييها شکايت ميکند

کز نيستان تا مرا ببريده اند

از نفيرم مرد و زن ناليده اند

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگويم شرح درد اشتياق

هرکسي کو دور ماند از اصل خويش

بازجويد روزگار وصل خويش

من به هر جمعيتي نالان شدم

جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هرکسي از ظن خود شد يار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله من دور نيست

ليک چشم و گوش را آن نور نيست

آتش است اين بانگ ناي و نيست باد

هرکه اين آتش ندارد نيست باد

آتش عشق است کاندر ني فتاد

جوشش عشق است کاندر مي فتاد

همچو ني زهري و ترياقي که ديد

همچو ني دمساز و مشتاقي که ديد

ني حديث راه پرخون ميکند

قصه هاي عشق مجنون ميکند

شاد باش اي عشق خوش سوداي ما

اي طبيب جمله علت هاي ما

اي دواي نخوت و ناموس ما

اي تو افلاطون و جالينوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد.

#

اين خانه که پيوسته در آن چنگ و چغانه است

از خواجه بپرسيد که اين خانه چه خانه است

اين صورت بت چيست اگر خانه کعبه است

وين نور خدا چيست اگر دير مغانه است

گنجي است در اين خانه که در کون نگنجد

اين خانه و اين خواجه همه فعل و بهانه است

خاک و خس اين خانه همه عنبر و مشک است

بانگ در اين خانه همه بيت و ترانه است

في الجمله هرآنکس که در اين خانه رهي يافت

سلطان زمين است و سليمان زمانه است

اين خواجه چرخ است که چون زهره و ماه است

وين خانه عشق است که بي حد وکرانه است

مستان خدا گرچه هزارند‚ يکي اند

مستان هوا جمله دوگانه است و سه گانه است

در بيشه مزن آتش و خاموش کن اي دل!

درکش تو زبان را که زبان تو زبانه است.

#

حيلت رها کن عاشقا! ديوانه شو‚ ديوانه شو

وندر دل آتش درآ‚ پروانه شو‚ پروانه شو

هم خويش را بيگانه کن‚ هم خانه را ويرانه کن

وآنگه بيا با عاشقان‚ هم خانه شو‚ هم خانه شو

رو سينه را چون سينه ها‚ هفت آب شو از کينه ها

وآنگه شراب عشق را پيمانه شو‚ پيمانه شو

بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي

گر سوي مستان ميروي‚ مستانه شو‚ مستانه شو

چون جان تو شد در هوا‚ ز افسانه شيرين ما

فاني شو و چون عاشقان‚ افسانه شو‚ افسانه شو

قفلي بود ميل و هوا بنهاده بر دلهاي ما

مفتاح شو‚ مفتاح را دندانه شو‚ دندانه شو

گر چهره بنمايد صنم‚ پر شو از او چون آينه

ور زلف بگشايد صنم‚ رو شانه شو‚ رو شانه شو

شکرانه دادي عشق را از تحفه ها و مال ها

هل مال را‚ خود را بده‚ شکرانه شو شکرانه شو

اي شمس تبريزي بيا در جان جان داري تو جا

جان را نوا بخشا شَها‚ جانانه شو‚ جانانه شو.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط شاه ماهی امروز  |