|
...عشق و ادبیات و...
|





سلامممممممممممممممممممممممممممممممممم
تولدمه؟؟ تولدته.....؟؟؟تولدشه....؟؟؟
اه نه بابا....
حدس بزنین.....زود باشین.....
من بگم..؟؟؟....من بگم؟؟؟
ای بابا یکی یکی چه خبره....؟؟ خب کی می خواد اول
بگه؟؟؟
من....من.....
ای بابا خب بگو....
تولدته؟؟؟
نه بابا گفتم که.......
اصلا خودم می گم...... تولد ۲ سالگی وبلاگمه
"شاه ماهي امروز"
تولدش مبارکه تولدش مبارکه.........
بزن به افتخارش......
تولد تولد تودش مبارک......مبارک مبارک
تولدش مبارک
خب یک سال دیگه هم گذشت و شاه ماهي
امروز۲ساله شد.....امیدوارم که تو این یک
سالی که گذشت تونسته باشم وبلاگ رو خیلی
بهتر از قبل کرده باشم.
امیدوارم که این وبلاگ تو این ۲سالی که
گذشت براتون مفید بوده باشه. جا داره که اینجا
ازتمام کسانی که تو این ۲سال سر می زدن
کمک می کردن وبا انتقادات و پیشنهادات
سازندشون منو یاری می کردن تشكر كنم
امیدوارم که بتونیم در سالهای آینده این وبلاگ
رو هرچه بیشتر و بهترارتقا بدم و ازتمامی
دوستان عزیز می خوام که منو همچنان با
انتقادات و پیشنهادات سازندشون یاری کنن....
و حالا.......
کیک تولد ۲ سالگی شاه ماهی امروز





.jpg)





دوستان عزيز همون طور كه قبلا هم نوشته بودم به واسطه علاقه اي كه
به شعر كوچه دارم اون رو بارها در وبلاگم گذاشتم. در بين اشعار نو،
اين شعر زيباترين شعر است از نظر
من. شع
ري پر از زيبائيهاي منحصر به فرد و پر از خاطره.
از اين كه تكراري است عذر مي خوام ولي بايد هر چند وقت يك بار اون
رو در وبلاگم بذارم. دنيايي از خاطره و سرشار از حس زندگي است
براي من.
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهان خانه جانم، گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دل خواسته، گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت، خندان و زمان، رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ، ندانم
سفر از پيش تو ، هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، سفر از پيش تو، هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نه گسستم، نه رميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب هاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم.
فريدون مشيري
با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم،
و تو گفتي من از اين شهر سفر خواهم كرد
عاقبت هم رفتي، و چه آسان تو شكستي دل غمگين مرا
تو سفر كردي از اين شهر ولي اي گل خوبم، جانم
من هنوزم « حذر از عشق ندانم، سفر از پيش تو هرگزنتوانم، نتوانم
روزها طي شد و رفت
تو كه رفتي منِ دلخسته ی پاك
با همه درد در اين شهر غريب
باز عاشق ماندم
همه فكرم، همه ذكرم، آرزوهاي دلِ دربدر و خسته ز هجرم، وصل و ديدار تو بود
تا كه باز از نفست، روح در من بدمد، زنده باشم با تو، ولي افسوس نشد
ماهها هم طي شد
بارها قصه آن، كوچه ی مهتاب مشيري خواندم
باورم شد كه جهان، زندگي، عشق، اميد
سست و بيبنياد است
ولي انگار كه عشقت، يادت، هيچ فكر سفر از اين دل و اين سينه نداشت
راستي محرم دل، كوچه ی خاطرههاي تو و من، يادت هست
كوچهاي مثل همان، كوچه ی مهتاب مشيري
كوچه ی مهر و صفا، كوچه ی پنجرهها
پاي آن تير چراغ، وه چه شبهايي بود
خندهها ميكرديم، قصهها ميگفتيم
از اميد، عشق، محبت كه در آن نزديكي، در صميميت و پاكي فضا جاري بود
و سخن از دل ما، كه به دريا زده بود
حيف از آن همه اميد دراز
حيف از آن همه اميد دراز
در خيالم، با خودم ميگفتم : كوچه مهتاب مشيري شعريست، عشق برتر باشد
و به اين صحبت كوتاه خيالم خوش بود
ولي افسوس كه ديگر رفتي، رفتني بيپايان، بيعطوفت، بي مهر
و در اين قصه ی تلخ، باز من ماندم و من
ديگر امروز گذشت
هرچه بود آخر شد
ولي از عادت اين دل، دلِ تنها، دلِ مرده، شب شبي، روشن و مهتاب شبي
باز از آن كوچه گذشته زير لب ميخوانم
( بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم)












